آخر خط

شرنوشت 6

سانتیمانتالیزسم مزمن آخرین چیزیه که یادمه نوشته بودم البته قبل از تعریف پرده های مختلف نمایش پست قبلی که همه ش حقیقی و با فاصله 24 ساعت از هم بودن.

منظورم از عبارت مذکور این بود که تفکر تو سنت ریشه دوونده اما ظاهر عمل تو پست مدرنیسم.دوستان زیادی داشتم و دارم که همه ظاهر روابطشون امروزی؟؟؟؟ هستش اما باطن رفتار عین پدرهاشون و حتی بعضا" مثل مادربزرگا و یا اونورتر از اونا.

یه دوستی داشتم که می گفت یه شب خانمش حالش بد بوده.این بنده خدا هم سریعا" ایشون رو می برن یه بیمارستانی که خیلی هم سرویس دهی گرونی داشته و اصلا" تو تهران معروفه.وقتی داشته ترتیب معاینه خانمش رو توسط پزشک معالج می داده پذیرش بیمارستان با روی خوش و رفتار محترمانه با این دوست ما برخورد کرده.در همین لحظه خانم جان فریاد برآورده که تو منو آوردی بیمارستان یا... .دعوا به بیرون بیمارستان کشیده میشه و این دوست جون ما متوجه میشه که خانم هیچ گونه کسالتی ندارن و در سلامتی کامل به سر می برن و فقط خواستن که یه مقداری جلب توجه کنن.تا یکی دو ماه اصلا" با هم حرف نمی زدن.دوست عزیز تر از جان ما که معلوم چرا اما هنوز هم متوجه ناراحتی خانم محترمشون نشدم.نکته جالب اینه که خانم ایشون مدعی جدی فرهنگ فرنگی هستن و یکی دو باری هم در زمان تاهل تنهایی به بلاد فرنگ هم سفر کردن تا این موضوع در عمل به رخ تمام دوستان وآشنایان برسه.

خوب آدمی که این طور ادعا می کنه آیا راه بهتری برای جلب توجه به جز زا به راه کردن این دوست عزیز نداشته؟ باور کنین آخری باری که این موضوع رو شنیده بودم و یا دیده بودم یادم نیست.که یه خانمی این طوری بخواد ... .نکته الب قضیه اینه که این دوست ما معروف به مایه ننگ آقایون.از بس که دور و بر خانمش می گرده و اون رو دوست داره و تمام زندگیش رو با ایشون هماهنگ می کنه

یه خورده شر نوشت کش دار نشده؟ اگه شده بگین که سر و ته موضوع رو با یه پست هم بیارم.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

شرنوشت 5: فرشته های رانده شده

پرده اول

..... هستم 27 ساله مهندس صنایع غذایی از تیره سعید سانان.(خنده جمع)

سیامک هستم 39 ساله مهندس عمران.مجرد.اگه کسی عمه پیری داره می تونه معرفی کنه(خنده جمع)

حمید هستم 23 ساله....

ااا ببخشید حمید آقا ما بعد از سه سال که ماشینمون رو دیدیم متوجه شدیم که فقط 3 هزار کیلومتر کار کرده بعد که از پدر جان پرسیدیم گفت این موتورش یه دور چرخیده و 3 هزار تا.احیانا" شما هم اینطور نیستین مثلا" تا 100 سال رفته باشین. (خنده جمع) 

.

.

.

........ هستم 23 ساله.دانشجوی عمران.خوشحالم که تو این جمع هستم.عمیقا" معتقدم که زنها فرشته هستن اما فرشته های رانده شده.(سکوت)

این یه جلسه معارفه بود که چند وقت پیش تو یه برنامه تفریحی داشتیم.هر کسی بعد از معرفی خودش یه جمله ای هم برای مزاح می گفت که باعث شکستن یخ ارتباط بشه آخرین نفر خودش رو به شیوه ای که دیدین معرفی کرد.اصلا" انگار یه آب سرد ریخت رو همه ی جوی که داشت گرم می شد.از خوب ماجرا تمام خانمهایی که اونجا بودن از لحاظ سنی با فاصله چند ساله بزرگتر از گل پسر بودن.یکی دو تا با فاصله کمتر ازش بزرگ بودن که اونها هم دوستاش بودن.

پرده دوم

مگه میشه این گل پسر رو ساکت کرد.بدون توقف نزدیک 1 ساعت فقط آواز خوند.اونم اکثرا" ابی می خوند.وقت برف بازی هم همش داشت با خانمها شوخی می کرد.

پرده سوم

وقت ناهار خوردن رو به یکی از خانمهای متاهل که همه با اسم کوچیک صداش می کردن کرد و گفت:........ جون مادرت یه دقه بیا.دوستش بهش گفت اگه نیاد دفه بعد چطوری ازش خواهش می کنی؟

پرده چهارم

خیلی خوش گذشت مرسی که اومد .... جان.منم تشکر کردم و یه خواهش:دیگه    نمی خوام ریخت این پسر رو ببینم.

این چهار پرده ای که دیدین در رابطه با ادعای یه نوگل باغ زندگی بود که مدعی بود از خانمها بدش میاد اما چیزی که ما دیدیم حاکی از این بود که رفتارش طوریه که توجه جلب کنه به خصوص در مورد خانمها.این چهار پرده نکات قابل بیان قضیه بودن. متاسفانه این رفتار داره بین جوونا باب میشه که از غیر همجنسشون ابراز برائت می کنن و از این دست حرفها اما در عمل و ناخودآگاهشون درست برعکس.بعد که یه مورد جالبی براشون پیش میاد می مونن که زیر حرفاشون بزنن و برن جلو یا اینکه پافشاری کنن رو حرفشون.مصداق عینی چوب دو سر طلا.

پرده پنجم

تو تاکسی یه خانم فرهنگی با 28 سال سابقه با یه آقایی که فوق لیسانس روان شناسی داره و آقای راننده بحث می کنن در مورد کار و رو زندگی.خانم که پیاده شد آقای راننده و دکتر آینده(چون آقا می خواستن آزمون دکترا شرکت کنن) به بحث ادامه می دادن.آقای راننده هم حسابی حواسش بود که سوتی نده.یهو موبایل آقای راننده زنگ زد:

سلام خانوم.حالتون چطوره

من کجام؟تو قلب شما.در خدمت مسافرای عزیز هستم.دارم میرم خونه بابابزرگ.

یکی از مسافرا خواست پیاده شه،در عقب که باز شد خیلی آهسته و با زرنگی گفت: دستشوئیم گرفته دارم می رم اونجا.

ای بابا خفه شو دیگه به تو چه ربطی داره؟واسه...... باید از تو اجازه بگیرم.موبایل رو قطع کرد و پرتش کرد یه گوشه ای.آقا پدر ما در اومده.از صبح تا شب باید سگ دو بزنم هر کس و ناکسی رو سوار کنم تا دو زار دربیارم بریزم تو آشغال دونی خانوم اونوقت با آدم اینجوری حرف می زنه.اصلا اینا هیچی حالیشون نیست.شروع کردن به دادن زشت ترین فحشها به زنش که اگه هر کس دیگه ای یه دونه از اونا رو می گفت جسدش ظرف چند ثانیه حاضر می شد.

دکتر آینده پیاده شد.آقا زن داری؟ (انگار که مثلا" زن یه شی ئی که پسرا می تونن اونو تهیه کنن اما ایشون مجبور بوده)با سر اشاره کردم نه. .... نشی زن بگیری.اصلا" زندگیت و آرامشت رو بهم  می زنه. منو می بینی انقدر شاد و شنگول بودم که نگو اما الان چی؟

پیاده که شدم تو دلم گفتم خوش به حال آقای دکتر روان شناس آینده.چه بازار کاری داره

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

شر نوشت 4: صداقت آخرین راه حله

"به نظر من اصولا" ... موجودات قابل احترامی نیستن" این جمله ای که یه روز از دهن یکی شنیدم.خیلی هم جدی می گفت.شما می تونین به جای ... از کلمه دختر یا پسر استفاده کنین.فرقی نمی کنه مهم تنفری که از غیز همجنس تو کلمه کلمه این جمله به چشم می خوره.جالب ترین نکته ش اینه که اصلا" غیر همجنس رو جزو آدمها حساب نمی کرد.ازش پرسیدم چرا؟ گفت:همه کاری براش کردم،درست وقتی که یه ذره بهش نیاز داشتم ولم کرد رفت.گفتم:تا اونجائی که تو این چند وقته می شناسمت تو هم تو همین مایه ها الان داری رفتار می کنی.جواب داد: اول اونا شروع کردن،وگرنه من که داشتم صادقانه رفتار می کردم.از من به تو نصیحت

صداقت همیشه آخرین راه حله

واقعا" هم همینطوری رفتار می کرد.،تو همه برخوردها و عرصه هائی که تو اون حضور داشت.اصلا" دوست داشت که راست یه قضیه ای رو نگه.

حالا براش تمام غیر همجنسانش تو یه جبهه بودن و اون تو یه جبهه دیگه و سعی     می کرد با تمام قوا همیشه در حال حمله باشه و اسیر کردن و زخمی کردن و گاهی اوقات کشتن روح سربازان جبهه مقابل.از هیچ اقدامی هم فروگذار نبود.

اینها همه نتیجه یه برخورد ناگواره تو ابتدای سن جوانی.این مسائل چنان اثر عمیقی می تونه روی شخص بزاره که اولا" تا سالها نتونه هضمش کنه،ثانیا" اون رو به تمام عرصه ها تعمیم بده.نتیجه چی میشه؟اونم با یکی دیگه همین کار رو می کنه و الا ماشااله.

حالا اگه کل قضیه یه سوء تفاهم بوده باشه چی؟یه دوستی داشتم که مادرش به دوست غیر همجنسش زنگ زده بود که بابا بچه من اونی نیست که تو فکر می کنی!!،منم دیگه نمی خوام با تو رابطه داشته باشه.حالا از راست و دروغ حرف مادره بگذریم(که بدبختانه خیلی هم مهمه و من می دونم که مادر جان دروغ می گفت فقط از دوست غیر همجنس بچه ش خوشش نمی اومد.تازه بهشم گفته بود که به بچه م چیزی نگو!!!) دوست این رفیق شفیق ما هم آسمون ریسمون بافت که من دیگه نمی خوام ادامه بدم.سرنوشت این یکی هم مثل اون یکی شد و از قضای روزگار این دو تا با هم آشنا شدن و ... .

یه سئوال:

چرا وقتی همه می گن(می گن که چه عرض کنم ادعاشون میشه) که فقط هدفشون یه دوستی ساده س بدون کمترین تعهدی راجع به آینده،بعد که دوستیشون بهم می خوره انقدر آسمون و ریسمون می بافن؟

جواب من اینه: سانتیمانتالیسم مزمن.

پی نوشت(1): راجع به نقش والدین گرامی دیگه بی خیال شدم.چون به نظرم یه طرفه به قاضی رفتنه.با اینکه عمیقا" منتقد رفتار اونها هستم و بهم اثبات شده که والدین به دنبال تکثیر شخصیت خودشون در جامعه هستن یا فرزندانشون رو می خوان تبدیل به کعبه آمال به دست نیومدشون بکنن.

پی نوشت(2): دوستی با نام کاربری ماه آبی راجع به پست قبلی نظر داده که حق با پدران و مادران.اونم خیلی ی ی ی.من هیچی نمی گم.شما بگین.(البته همشو بالا گفتم)

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

شر نوشت 3(اشتباه کردم 1)

نکته وحشت انگیزناک قضیه اینجاست:

بالاخره یه روزی همه این آدما یا قسمتی از اونا ازدواج می کنن(گرچه اونائی که من دیدم همشون ازدواج می کنن )اما این ازدواج در حالی صورت می گیره که بی اعتمادی و تنفر بینشون اپیدمی شده و همشون دارن با این دید جلو می رن.یه ظریفی می گفت:قانون ازدواج اینه که قبلش دو چشمت رو باز کنی و طرفت رو زیر نظر بگیری و مواظب باشی اما بعد از ازدواج باید چشمات روی خیلی از چیزا ببندی و ببخشی.به نظر من راست میگه. کدوم یکی از این آدما می تونن اینجوری باشن؟اونا حتی مشکلات قبل از ازدواج و حتی قبل از ایجاد رابطه با همسرشون رو تو زندگیشون تاثیر می دن.اصلا" حاضر به گذشت نیستن.اگر هم گذشتی در کار باشه حکم اب نبات چوبی رو داره تا بعدا" این گذشت با شدت هر چه تمام تر به سر همسر عزیزتر از جانشون کوبیده بشه.

بدبختی اینه که تنفر دخترا و پسرا از هم باعث شده که کم کم احترام بینشون هم از بین بره.بارها دیدم که دخترا و پسرا شوخی شوخی رکیکترین فحشها رو به هم می کشن تازه اونم در جلو انظار عمومی.قبلا" یادمه اگه حالا یه پسر به یه دختر گیر می داد یا بی ادبی می کرد دختره فحش و فضیحتی نمی داد یا بی خیال می شد یا یه چیزی می گفت و لی فحش نمی داد.اما الان متاسفانه یه فرهنگی داره جا می افته که "اگه جواب ندی فکر می کنن تقصیر توئه و مشکل از توئه".نه هنوز هم که هنوز تو تمام دنیا (نه فقط تو اینجا)آقایون جواب خانمها رو تو انظار عمومی مودبانه می دن یا اگه جواب تندی هم باشه فحش و اراجیف خبری نیست.اصلا" کسی به خانمها تو خیابون توهین نمی کنه.ممکنه حالا چیزایی هم در کار باشه اما از فحش و این چیزا خبری نیست.  نمی دونم اینجا چه خبره؟

باور کنین همین افکار و اعتقادات ساده س که تبدیل به اخلاق و همتر از اون عادات و کردار  آدم می شه. همین باعث ایجاد مقاومت و در مرحله بعدی تنفر از جنس مخالف میشه.البته این موضوع یه کمی هم طبیعیه.شما اگه یه فنر رو که نزدیک 30-20 سال جمع شده رو یه دفه ول کنین معلوم چی میشه.،اصلا"نمی شه پیش بینی کرد کدوم وری می پره.

اولین خواستگاه این قضیه خونواده س. این نتیجه کمتر وقت صرف کردن پدران و مادران گرامی برای فرزندان عزیز تر از جانشونه. نمی شه که هم از صبح تا شب تو یه جا کار کرد و شبم رفت اضافه کاری و اصلا" با بچه ها وقت صرف نکنی بعد انتظار داشته باشی که بچه هات فوق دکترای تمام رشته ها رو درو کنن و تمام مهر و محبتشون رو به جای اینکه بیرون صرف کنن با خودشون بیارن تو خونه و نثار والدین گرامی کنن.البته بری بپرسی همشون می گن :خوب چی کار می کردیم.نون شب واجبتر بود یا یه ساعت زودتر اومدن.یللی تللی که نرفتیم.واسه خونواده م رفتم سر کار.و در مقابل یه سئوال هیچ کدومشون هیچی ندارن بگن:شما که نمی تونستید چرا بچه دار شدین؟یه دوستی دارم که بعد از 26 سالشه.اصولا" خیلی با خونواده وقتش رو نمی گذرونه.خیلی بهم پیوسته ن اما هیچ کدوم از بچه ها با خونواده شون وقت نمی گذرونن. چند وقت پیش پدر جانش گیر داده بود که چرا این کار را رو می کنی؟چرا انگار نه انگار تو این خونه زندگی میکنی؟اونم گفته بود وقتی من بچه بودم تو چند دفه اومدی مدرسه م؟ پدر جان معلم بودن اما توی 18 سال درس خوندنش پدر و مادرش 18 دفه به مدرسه ش سر نزده بودن.اونم در حالی که مدرسه کوچه پائین خونه بوده.بحث بالا می گیره و دوست شفیقمون از باباش می پرسه:خوب چرا بچه دار شدی؟

پدر:اشتباه کردم.

حالا بعد از چند ماه پدر و مادر دوستم بهش گیر دادن که چرا ازدواج نمی کنی؟تو که سربازی رفتی و سر کاری؟

یکی از راههای ساده اپیدمی شدن تنفر همینه.از جائی که باید عشق و امید به جامعه صادر بشه داره تنفر و بی مسئولیتی تزریق می شه.

راستی شما جای پسر بودین(یا می خواستین یه نصیحتی بهش بکنین)چی کار می کردین و چی می گفتین.لطفا" اول به جواب پدر توجه کنین.

پی نوشت:من پستام رو قبل از نوشتن چند بار می خونم و غلط گیری می کنم.اما موقع نوشتن این یکی وسطاش یه چیزائی یادم اومد که دلم نیومد ننویسم.اگه دیدین از این شاخه به اون شاخه یا یه نموره بی منطق مربوط به همین قضیه س.بنابراین دست به گیرنده های خود نزنید.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()