آخر خط

اروپاگردی

پسرک خیلی شاد بود همیشه.از این مدل شیطونایی که حرف هم گوش میدن و آدم لذت می بره وقتی باهاشون سر و کله می زنه. اما اون روز کاملا" هنگ کرده بود.نه شیطنت می کرد و نه چیزی می خواست.حتی شکلاتی که مورد علاقه ش بود.چیزی هم بهش می دادی با بی میلی تمام می گرفتش و می انداختش یه سمت.باورم نمیشد که تا این حد درک داشته باشه.

پدر و مادرش نتونسته بودن براش ویزا بگیرن.تصمیم گرفته بودن بدون تنها پسرشون برن مسافرت اروپائیشون.یه هفته بچه رو سپرده بودن به فامیل.اونها هم همون روز اول کار داشتن و سپرده بودنش به مادر من.این بچه فقط چند ساعت بعد از رفتن پدر و مادرش حس کرده بود رفتن یه جایی.با اینکه جفتشون کارمند بودن و از صبح تا شب بیرون بودن و فقط شب به شب بچه رو می دیدن ولی بچهه فهمیده بود قضیه رو.هر کی می دیدش دلش براش می سوخت.قیافه ش تو یادمه وقتی برای بار اول برف رو دیده بود.خیلی کنجکاو داشت بیرون رو نگاه می کرد که یه چیز سفیدی داره از آسمون میاد پائین و وقتی بیرون رفتیم زیر برف کلی حال کرده بود.اما کاملا" با اون روزاش فرق کرده بود.دلتنگی تو صورتش موج میزد.

هر چی مادرم می گفت: برو یه ذره باهاش بازی کن.با تو جوره.اما فایده نداشت.اصلا" محل نمی داد.انگار غم دنیا جمع شده بود تو دلش.خیلی باهاش ور نرفتم.بی خیالش شدم.

نمی دونم چطور پدر و مادرش دلشون اومده بود یه هفته بچه شون رو ول کنن؟ اونم به بهانه سفر اروپائی.جالب اینه که وقتی برگشته بودن و مادره با چشم گریون رفته بود بچه ش رو بغل کنه اصلا" تحویلش نگرفته بود و رفته بود یه سمت دیگه ای. مثل اینکه تا آخر شب باهاشون قهر بوده.

حالا اگه یه روزی این بچه صاحب خونواده بشه و مادرش رو نگه داری کنه و یه هفته ولش کنه و بره مادره راجع به بچه ش چی میگه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()   

قصاص نوشت

بخشش.اعدام.مجازات.جان در برابر جان.حقشه.فردوسی پور.فوتبال.اینا چیزایی که توی این یکی دو هفته خیلی تو دهنا می چرخه حرفش.بعد از اینکه یه خانواده ای توی شمال کشور از حق قصاص خودشون گذشتن موجی از بخشش محکومین مجازات به اعدام توی کشور راه افتاده.چیز عجیبی هم نیست اصلا".چون ما ایرونی ها معمولا" مردمی هستیم که تبلیغات و اتفاقات نقش بسیار مهمی تو تصمیم گیری ها زندگیمون داره.صبح فریاد زنده باد مصدق سر می دیم و شب مرگ بر مصدق.

چند وقت پیش سالروز جدایی بحرین از ایرون بود.داشتم مذاکرات مجلس رو می دیدم که وزیر خارجه لایحه ی جدایی بحرین ازخاک ایرون رو به صحن مجلس آورده بود.یکی از نماینده ها به اسم پزشک پور یک نطق بسیار آتشین داشت می کرد که یعنی چی ما به جدایی یک تکه از خاک وطنمون رای بدیم؟ فکر کنم تو دنیا بی نظیر یا کم نظیر باشه که مجلس یه مملکتی لایحه جدایی قسمتی از خاک خودش رو بررسی کنه.وقتی ایشون دلایل مخالفت خودش رو می گفت فریاد ""صحیح است"" توی مجلس بلند بود.تقریبا" اکثر نماینده ها موافق حرفای آقای پزشک پور بودن.تنها صدایی که می گفت"" صحیح نیست "" صدای وزیر امور خارجه بود.خلاصه سرتون رو درد نیارم که از اون همه فریاد و آه و ناله کلا" سر جمع 4 نفر رای موافق ندادن به جدایی بحرین از ایرون.این موضوع تا چند روز بحت اصلی خنده ما بود تو محل کارمون.

بگذریم و بیایم سر بحث شیرین قصاص.قصاص کردن دلایل فقهی و قانونی بسیار زیادی داره.ساده ترین منطقش هم اینه: آقا جان کم و زیاد نداره که،درست در برابر ضرر زده شده باید ضرر داد.به خصوص برای اونی که عمدا" یه کاری می کنه. این منطق اما برای کسایی که معتقد به اصول علم روانشناسی و حقوق بشر جدید هستن قابل درک نیست.اونها می گن که آدم ممکن در یک لحظه یه اشتباهی بکنه چرا باید سابقه قبلی زندگیش رو نادیده بگیریم و فقط به خاظر یه لحظه اشتباهش جون اونو بگیریم؟ و اصلا" چرا ما باید این حق رو برای خودمون قائل بشیم که جون آدم ها رو بگیریم؟ در مقابلش قائلین به حق قصاص میگن این حکم الهیه و زمینی نیست.

چند شب پیش توی یه مهمونی بودم که بحث افتاد سر همین مطلب.دقیقا" اکثریت می گفتن که حقشونه.اینا رو باید کشت.این رو من برای چندمین بار بود که می شنیدم. وقتی با خودم فکر کردم متوجه شدم اکثر مردم معتقدن که قاتلین عمد رو باید قصاص کرد و متجاوزین به عنف رو باید اعدام کرد و دست سارقین رو هم باید قطع کرد.حتما" شما هم شنیدین این جمله رو"" اگه چهار تا از اینا رو بگیرن اعدام کنن یا دستشون رو قطع کنن بقیه دیگه سراغ این کار نمیرن"" .شاید هنوز فرهنگ ما قابلیت پذیرش این امر رو نداشته باشه که حداکثر مجازات حبس ابد باشه و بعد از 10 سال هم بشه تقاضای عفو داد.اصلا" شاید این اصول اصول غربی باشه و با فرهنگ ماها سنخیتی نداشته باشه. یادمه چند سال پیش که یه مجرم با سابقه پدرم رو با ماشین زیر گرفته بود و فرار هم کرده بود خود من مخالف آزادیش از زندان بودم.منطقمم این بود: کسی که تو سن 23 سالگی تمام جرمها و خلافها رو کرد بود به جز قتل نباید آزاد باشه.چون قبلا" هم حبس کشیده و درست نشده.وقتی هم که پدرم بعد از یکسال تو ماه رمضون اونو از زندان آزاد کرد کلی بهش غر زدم.و یا حتی اولش که می گفتم که ولش کنین تا مام همین طوری با ماشین از روش رد بشیم و فرار کنیم.این از خود من.البت این مال روزای اول بود که عصبانی بودم از فرارش.گاوچران

فی الحال فکر کنم بهترین کاری که میشه کرد همین راضی کردن صاحبان خون باشه که رضایت بدن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

بخیل نوشت

روزهای آخر سال بود.از این شلوغی های آخر سال که هیچ فایده ای هم نداره داشتیم کم کم خلاص می شدیم.اعلام کردم روز 27 اسفند می خوایم نظافت کنیم.هر کی دوست داره بیاد.لیست رو که آوردن دیدم 6 نفر خانم هستن که می خوان بیان.منم قبول کردم.با اینکه بیشتر از سه نفر لازم نداشتم اما گفتم بزار هر کی دلش می خواد بیاد و دو قرون کاسب بشه.ساعت 3 بود که مستخدممون اومد تو اتاقم."" آقای مهندس میگم این خانم ... که فردا می خواد بیاد می دونی که بارداره و زیاد نمی تونه کار کنه. چرا گفتی بیاد؟"" برای چند ثانیه مغزم هنگ کرد.ازش پرسیدم که: چطور مگه؟ جای شما رو تنگ کرده؟ گفت"" نه.اما زیاد نمی تونه کار کنه"" با تشر بهش گفتم که من ایشون رو گفتم بیان برای یه کار دیگه.می خوام یه سری آمار موجودی بگیرم. کاری به کار شما ندارن.جواب داد"" نه من همین طوری گفتم.منظورم این بود که خوب نمی تونه کار کنه."" بعدش رفت بیرون از اتاق. یه نگاه به همکارم کردم و گفتم: این دیگه از اون حرفا بود. اومده میگه من بیام ولی یکی دیگه نیاد.حالا منم نگفتم که تو نیا. می بینی دنیا رو؟

یه ساعت دیگه دوباره اومده تو اتاقم."" آقای مهندس اینا گفتن فردا همه برن طبقه دوم کار کنن. من این پائین نمی رسم کار کنم تنهایی؟"" بازم خودم رو کنترل کردم و گفتم: مگه تمیز کردن یه آشپرخونه و سرویس بهداشتی چند نفر آدم می خواد؟ اگه کارشون زود تموم شد میگم بیان کمکت کنن.یه لبخندی زد و تشکر کرد و رفت بیرون.به همکارم گفتم: این خانم این ماه سهمیه ش رو نگرفته.حتما" باید یه چیزی بهش بگم که یکی دو روز بره تو لک.یعنی انقدر دیگه تو بخیلی؟ خوب این بیچاره ها کلا" فردا می خواد 17-18 تومن کار کنن.حق تو رو که نخوردن.

امروز ساعت 11 صبح:

""آقای مهندس بیا تلفن کارت داره"".رفتم متوجه شدم رئیسمون میگه: خانم ... رو اخراج کن.یکی دیگه رو جاش استخدام کن. گفتم: این بنده خدا که مستخدم و کاراش رو خوب انجام میده.گفت: نه.خانم ... گفته.به من ربطی نداره.خودت باهاش حرف بزن. متوجه شدم که کارم به همسر رئیس محترم گیر کرده.و این یعنی مرگ.بی منطق. دروغگو. وقتی باهاش حرف زدم این جواب رو داد:

دوست ندارم دیگه کار کنه.نمی خوام ببینمش. همین.

عصری به دوستم می گفتم: می بینی دنیا رو.یه روز این داشت زیرآب کس دیگه ای رو میزد. بی دلیل.امروز زیرآب خودش خورد بی دلیل. چه وقت میشه که زیرآب این خانم رئیس بخوره.عجب روزگاریه هااااااااااااااا.

 

میگن وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی نداره.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

تولدنوشت ششم

سلام

این اولین تولدنوشت متاهلیه.بسیار هم خوش مزه س.امسال دیگه واقعا" واقعا" مستقل شدم و اگه خدا بخواد تا یه ماه دیگه خونه رو هم عوض می کنیم.

خیلی سرم شلوغه.بنابراین زود برم که به کارام برسم.

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: ممنون که همه تون هستین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

فیلیپس نوشت

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم.

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری، به فکر ارتباط بیشتری با او بودم.

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، با او نگاه می کردم.سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم.

به جای اصل راه رفتن،اصل پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم.

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی کردن را جدی می گرفتم.

در مزارع بیشتر می دویم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم. کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم.

اول احترام به خود را در او می ساختم ،بعد خانه و کاشانه اش را و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش بدهم،قدرت عشق را یادش می دادم.

 

پ ن: این تبلیغ خانه فیلیپس کرج بود.باورتون میشه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

کج فهم نوشت

خیلی مرده.اینو هر کی که یه مرتبه می بینه این همکارمون رو متوجه میشه.واقعا" رفتارش مردونه س.حرف همدیگه رو خیلی خوب می فهمیم.نه به خاطر اینکه بگم منم مردم.نه.به خاطر اینکه جتمون اهل درگیری های اضافه نیستیم اما وقتی گیر می دیم دیگه ول کن نیستیم.یه روند مشترک دیگه هم داریم.جفتمون توابیم و توبه کردیم.از یه زمانی یهو مسیر زندیگون رو عوض کردیم.از این رو به اون رو شدیم.اون خیلی مذهبی شده اما من نه.یه مدتی هفته ای دو سه روز روزه می گرفت اما کم کم کنسلش کرد.اذیتش می کرد.توی یه شرکت همکار کار می کرد.جزو معدود مسئولای بازرگانی بود که به هیچ وجه شیتیل بگیر نبود.هر کاری می کردیم پول نمی گرفت.حتی بعضا" که لای سررسید اینا پول بهش می دادن روز میز کارش فیش واریزی شرکت بود و پولا رو می ریخت به حساب شرکتش.بسیار هم وارد بود به کارش.نزدیک 20 سال کار کرده بود.از دربانی تا مدیریت بازرگانی.اما از اونجائیکه نه خودش می خورد و نه اجازه می داد کسی بخوره کله پاش کردن.خانمش که بیماری سختی گرفت مجبور شد که باز خرید کنه خودش رو تا خرج درمان خانمش رو بده.افسوس که سرانجام بعد از یکی دو سال دیگه بیماری پیشرفت زیادی کرده بود و همسرش جان به جان آفرین تسلیم کرد.هنوز دو ماه نگذشته بود که از جایی که عمر و جوونیش رو گذاشته بود اخراجش کردن.تقریبا" همه مونده بودیم که چرا این کار رو کردن.نامردا اجازه نداده بودن تا آخر ماه بمونه.روز سیم شهریور عذرش رو خواستن.

چند بار برای پیدا کردن کار با ما تماس گرفت تا اینکه سرانجام رئیس جان جان ما دعوتش کرد بیاد پیشمون.روحیه ش اصلا" خوب نبود.جزو اولین شروط کاریش این بود که با کارگر سر و کله نزنه.حوصه نداشت.الان که دو سال پیشمون مونده از این رو به اون رو شده.روحیه ش کاملا" عوض شده و شاد شده.خیلی باهاش همکاری کردیم.جر و بحث هم کردیم اما کاری بود.

این بنده خدا یه دختر داره که وقتی مادرش فوت کرد 5 سالش بود.دو سه سال هم مادرش مریض بود.رسما" مادری رو ندید. از اونجائیکه خواهر خانم مرحومش همزمان خانم برادرش هم بود بدجوری با فامیل خانمش در هم تنیده شدن.به همین دلیل دخترش تحت نظر خانواده خانمش بزرگ شده که بسیار بسیار هم مذهبی هستن.از این مدلایی که آهنگ و موزیک هم گوش نمیدن.

نمی دونم طبق چه عقلی به این بچه 5 ساله گفتن اگه نماز بخونی و دعا بخونی مادرت رو تو خواب می بینی.اون طفل معصوم هم به هوای حرفای اینا به سمت نماز و دعا رفته و الان مدتهاست که خبری نیست از خواب و مادرش.سرانجام هم به جواب اومده که مادرم کو؟چرا تو خوابم نمیاد؟ مگه من بچه خوبی نبودم و نماز نخوندم.حالا بنده خدا همکار ما مونده و یه جواب که باید به این کودک فهیم بده.اونم به خاطر کج فهمی یه سری آدم دیگه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

حس مادری

نمی دونم بعد از چند وقت یه فیلم خوب دیدم.پیشنهاد شب جمعه سینما رفتن رو چند روز قبلش یکی از دوستان جدید بهمون داد. دیگه دوران تاهلی دوستان جدیدی رو هم به همراهش میاره که یکی از خوبیاش همین پیشنهادات دلنشینه.اولش فکر میکردم فیلمش طنز باشه.اما وقتی یک دقیقه از فیلم گذشته بود فهمیدم نه خیلی هم جدیه.روند فیلم بسیار دلنشین و بامزه بود.آروم آروم آدم رو پیش می برد.خاطرات سفر کرمان و کلوتهای زیباش دونه دونه برام تداعی میشد.یکی از بهترین سفرای چند سال پیشم بود.فکر کنم 5 سال پیش بود.اواخر فیلم زیباتر و زیباتر میشد.جایی که زمین شناس توی قناتها داشت لذت می برد از سفرش و همسرش از هم صحبتی با خاله حکیمه.سکانسای جالبی بود.مقنی بی عقل داشت یه چیز دیگه می گفت و زمین شناس یه چیز دیگه.اما روی زمین خاله حکیمه و ماریا با اینکه زبون ظاهر همدیگه ر نمی فهمیدن اما زبون دل همدیگه رو می فهمیدن.حس مشترکی که باعث میشد بدون دغدغه با هم حرف بزن.بی کران ترین حس دنیا.حس مادری.

شما هم حتما" سعی کنین وسط شلوغی های روزانه یه سری به سینما بزنین و خستگیتون رو با خسته نباشید رفع کنین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()   

شناسنامه نوشت

عصبانی و ناراحت بودم.اول از دست خودم.بعد از دست مسئول فرم پرکنی شرکت.بعد از از دست کارگرم.فرمم ثبت نام را اشتباه پر کرده به.منم با اینکه روز جمعه رفته بودم سرکار کار و 2 ساعت علاف شده بودم تا کپی شناسنامه کارگرم بیاد بازم نگاه نکرده بودم به اسمش.فقط محل صدور رو درست کرده بودم.تو فرم ثبت نام به جای شهر محل صدور دهاتی که به دنیا اومده بود رو نوشته بود.اونو به خاطر اینکه پسرش رو ثبت نام کرده بودم یادم بود که محل صدور شناسنامه ش کجاست اما اصلا" حدس نمی زدم که پسوند فامیلیش انقدر چپندرقیچی باشه.

وقتی رسیدم کارخونه بعد قبل از اینکه لباسام رو عوض کنم گفتم صداش کنین بیاد.این یعنی دردسر.بچه های اتاق شروع کردن به پرسیدن که چیه قضیه.به هوای اینکه یه مقداری آرومتر بشم.منم گفتم صبر کنین تا بیاد بالا.وقتی اومد اضطراب رو تو نگاهش دیدم.خیلی آروم پرسیدم: خانوم .... اسم و فامیلی شما چیه؟ بهم گفت.کارت ملی و شناسنامه ش رو نشونش دادم. دیگه نمی تونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم: پس اینی که اینجا نوشته چیه؟ احمد آباد کجاست دیگه؟ مگه اسمی از احمدآباد تو شناسنامه ت اومده؟ چرا بی خودی این اطلاعات اشتباه رو میدی به ما؟ اولش که اومده بودی فامیلیت رو یه چیز دیگه ای می گفتی.یه بار تو بانک ماه اول ما رو به دردسر انداختی.این بار هم مرتبه دوم.مگه محل صدور شناسنامه ت ..... نیست؟ چرا بی خودی نوشتی احمد آباد.فکر کردی توی این خراب شده فقط یه دونه احمد آباد وجود داره؟ هر شهری واسه خودش یه احمدآباد داره و یه علی آباد و یه ممد آباد.بنده خدا مونده بود که چی بگه.با همون لهجه بامزه ش گفت: حقیقتش آقای مهندس این شناسنامه ی من نیست.مال یه خواهر مرده ی منه.اونو دادن به من.منم از وقتی خودم رو شناختم از شناسنامه م بدم می اومد.باورکن اصلا" دوست ندارم نگاهش کنم.الانم دست شوهرمه که فقط گم نشه.نمی دونستم.

با تمام وجود حرفش رو باور کردم.وقتی رفت بیرون از اتاقم به فکر فرو رفتم.نزدیک 50 سالش میشه.از اون زخمایی داره که نیم قرنه باهاشه و نتونسته کنار بیاد باهاش.این نشون میده که کسایی که خیلیا فکر میکنن چون دهاتی هستن و شرایط سختی داشتن از لحاظ معیشت زندگی شرایط روحی و احساسی زیادی ندارن و چیزی حالیشون نمیشه.اما غافل از اینکه اونها هم آدمن و احساس دارن.چقدر آدمها و زندگی هاشون مقوله های جالبی هستن.هر کدوم برای خودشون داستانها جالبی دارن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()