آخر خط

تولد نوشت ششم

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

چقدر دیدن این ((تو)) پر رنگ به آدم انرژی میده.مچکرم بانوی نقره ای. به خاطر اینکه ((تو)) ی زندگیم رو پر کردی

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

طلا نوشت

همه دوستش دارن.اخلاقش تکه.پشت اون سیبیلای کلفتش یه لبخندی همیشه داره.لهجه شمالی بامزه ش هم مزید بر علت دوست داشتنش شده.با اینکه سیاتیکش اذیتش می کنه اما همیشه موقع بار چیدن خودش کمک می کنه.تا خرخره هم ماشینش رو پر میکنه. پارسال یه آن جنبیدم و متوجه شدم که 8 ماهه که کرایه ازمون نگرفته.زنگ بهش زدم ببینم اشتباه میکنم یا نه.گفت: والا روم نشد بیام و بگم کرایه هام رو بدین.سه سوته پولش رو براش واریز کردم به حسابش و بهش گفتم که خودت اول هر ماه بیا لیست ماه قبلت رو بده.ماها سرمون شلوغ میشه و از دستمون در میره.

از اینکه کرایه ها رو برامون کمتر می زنه و بی سر و صدا منتظر میشه بگذریم کارش هم تقریبا" دقیقه.

این هفته زنگ بهش زدم که بیاد و کارش داریم.وقتی رفت و برگشت بهش گفتم که یه بار دیگه ای هم داریم که تو وانت جا میشه.اما می خوام بدمش که تو با نیسانت ببری.کرایه رو وانتی بزن براش.دیدم یه ذره مععذب و شد و گفت: نه،میشه نبرم. با خنده بهش گفتم که: چیه؟ مگه بار دیگه ای داری ببری؟ پاشو برو دو زار کاسبی کن پیرمرد. گفت: آخه بار وانت مال کس دیگه ایه. من نمی خوام بار اونو ببرم.

تشتک مغزم داشت می پرید.گفتم: ببین مطمئن باش اگه طرف بی کار بود از صبح اینجا نشسته بود.حالا تو چند دقیقه صبر کن. خیلی سریع با یکی دو جای دگه هم هماهنگ کردم که باراشون بره.صداش کردم و گفتم: حالا بار نیسانی شد.برای سه تا مشتری. ببر باربری و از هر کدوم سوا سوا یه مبلغش بگیر.هم به نفع اونا میشه کرایه کامل ندن، هم به نفع تو که بیشتر کاسب شی.

وقتی داشتم برای بچه ها تعریف می کردم همه کف کرده بودن.واقعا" تو این دوره و زمونه این آدمها حکم طلا رو دارن.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

بی کاری نوشت

دیروز یه خبر تو همشهری خوندم.یه آقایی که علی الظاهر یه مقدار هم مهوم هستن توی مسائل مملکتی اظهار نظر فرمودن که ما نزدیک چند میلیون بیکار داریم.اما بیشتر از اون، شغلهایی داریم که در اختیار اتباع بیگانه س.

خب اولین فکری که به سر هر ایرونی ای میاد افغان ها هستن که نمیرن مملکتشون چرا؟ ما تا کی بخوایم نون اونها رو بدیم.اگه هر افغانی روزی فقط یه دونه بربری بخوره با تخم مرغ ... و کلی افکار چرت و پرت مثل این.

من نمی دونم اگه ماها حرف بی منطق نزنیم کسی میگه که مشکل داریم خدای ناکرده؟ کسی میگه راجع به ما قضاوت بدی میکنه؟ ( که اصلا" بکنه)

اولا" منبع آمارگیری بماند که چی هست.افغانهایی که دارای کارت اقامت هستن یا آمارگیری دقیق از مشاغل؟ ثانیا" ای من به قربان اون وجنات مدیریتتون برم یعنی شما نمی دونی که اکثر قریب به اتفاق بیکاران امروز جامعه ما قشر تحصیل کرده ای هستن که دنبال شغلی مناسب با تحصیلات و شان اجتماعیشون هستن؟ اصلا" خبر داری که مهاجران خارجی عمدتا" شغلهای ردیف پائین هرم شغلی رو در اختیار دارن؟ یعنی ساده ترین کارگرها.عزیز دل برادر لااقل خودت یه زنگ بزن به بنگاههای کاریابی که مرجع قانونی تامین نیروی انسانی هستن برای جامعه و اگه کارفرمایی از اونها نیرو بگیره تا 80% حق بیمه ی سهم خودش بخشیده میشه و ازش راجع به وضعیت کارگر بپرس.اونوقت متوجه میشی که خیلی از کارفرماها دربه در دنبال کارگر ساده هستن و گیر نمیارن.الان که زمستونه و خیلی از مشاغل کاذبی که توی هوای خوب جریان داره تعطیله و کارگرها از خداشونه که برن زیر سقف کار کنن کارگر گیر نمیاد، چه برسه به فصول گرم سال.

هر کی شک داره نسبت به حرف من خودش امتحان کنه و زنگ بزنه با بنگاههای کاریابی.یه روز که من زنگ زده بودم دنبال نیرو بگردم خانمی که مسئول این کار بود حرفهای جالبی میزد.می گفت که یه آقای تنومندی رو فرستاده یه جا برای کار.فرداش طرف نرفته.پیگیر که شده آقاهه گفته که تو خودت می تونی بری اونجا سر کار؟ خندهمیگفت کلا" همه دنبال یه کار راحت با مزایای خوبن.یه چیزی تو مایه های بوتیک داری. می گفت الان دیگه متولدین دهه 70 وارد بازار کار شدن.دهه ای که خانواده ها کم جمعیت تر شدن.رشد جمعیت کم شده.پدرها و مادرها بیشتر می تونن به بچه هاشون برسن. بچه ها هم پرتوقع تر شدن.دیگه کسی راضی به کار سخت نیست. اینایی که می گفت رو من خودم هر روز می بینم.پرسنلی که راضی نیستن یه مقداری زحمت بکشن تا حقوقشون بالاتر بره و از شب تا شب فقط نق می زنن.

شاید شما هم این جمله رو خیلی شنیده باشین که:

افغانیای 10 برابره ایرونیا کار میکنن.تا وقتی بهشون نگین بسه دست نگه نمی دارن از کار.خیلی هم کم توقع ترن.

البت این جمله مال نسل قبل افاغنه عزیزه.ماشالا اونها هم کم کم با ایرونیا دارن هماهنگ میشننیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

نژادپرستی یک دکتر

تا حالا اینطوری توی بیمارستان ولتی مچل نشده بودم.حیف که به لحاظ تخصصشون باید می رفتم همونجا.یه بعد از ظهر که کلا" علاف شدم و دکتر نیومد.فردا صبحشم از 7 صبح نوبت گرفتم تا ساعت 12 نوبتم بشه.10 نفر با هم تو اتاق بودن.یه رزیدنت هم بود که خلق اله را معاینه می گرد.یه جورایی خجالت می کشیدم.از همه شون سالمتر بودم.تازه اونجا قدر سلامتیم رو فهمیده بودم.هی از این صندلی به اون صندلی می رفتم تا اینکه بالاخره آقای دکتر گفتن شما بیا و بگو چته.مشکل رو نصفه و نیمه توضیح دادم.یه نیم نگاهی کرد می خواست معینه کنه که صدای اقای رزیدنت ما رو متوجه اونور کرد.یه پسری با حال نزار اومده بود.دو تا انگشتش قطع شده بود و بقیه وضع خوبی نداشتن.دکتر آینده بهش گفت: می تونی بری از کار افتادگی بگیری. پسرک گفت: بهم نمیدن.دکتر گفت: چرا ؟ پسرک گفت: من افغانیم. دکتر آینده هم خیلی راحت گفتن: پس پاشو برگرد افغانستان از همونا بگیر.اصلا" اینجا چی کار می کنی تو؟ بلند شد برو.پسرک لبخند تلخی زد و هیچی نگفت و از جاش بلند شد. و رفت.من مونده بودم.بهت زده.یه نگاهی به دکتر آینده کردم.خیلی محق نشسته بود سر جاش.فشار دست آقای دکتر مسن من رو به خودم آورد.باورم نمیشد که یه دکتر به همین راحتی حق انسانی یه بیماری  که هیچ پناه قانونی ای نداره رو به سخره می گیره. نژاد پرستی انگیه که تا ابد روی پیشونیش موند. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

بو نوشت

دیشب رفتیم بعد ازچند هفته به مادرم یه سری بزنیم.برادر جوانتر چند روزیه که تشریف بردن بلاد کفر و بی ناموسی.گفتیم هم بریم که خیلی دلتنگ نباشه و هم یه دیده ای به دیدار تازه کنیم.مثل اکثر بچه های امروزی برادر جان ما هم خیلی با مادرم اره میدن و تیشه می گیرن.(یعنی جر و بحث زیاد دارن).بارون بامزه ای میومد و ما هم با بانوی نقره ای یه چند دقیقه ای قدم زدیم و رفتیم.وقتی وارد خونه شدیم مادر جان ما رو بغل فرمودن. تعجبباورم نمیشد.کلی تعجب که چی شده؟ تعجب آخرین باری که این اتفاق افتاد فکر کنم 10 سال پیش بود که که از مرخصی سربازی برمی گشتم. گاوچران با خودم گفتم: آخی، خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم.دلش تنگ شده. ناراحت ایشون همین طور که بغض کرده بودن در کمال صداقت فرمودن: بوی محمد رو میدی.گریهگریه

در اون لحظه بود که راز این بغل کردن و بو کردن رو فهمیدم.

واقعا" به خودم بالیدم بابت اینکه برادر جان یه چند روز رفتن مسافرت و بر میگردن و کلی دل براشون تنگ شده اما ما رو 20 روز میشه که ندیدن و خیالشون راحته.عصبانی

ما اینیم دیگه گاوچران

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()   

تواب نوشت

لهجه آذری بامزه ای داره.نمی دونم ترک کجاست.اما می خوره اصلیتش مال سمت اردبیل اینا باشه.خیلی هم قیافه مردونه ای داره.بامزه گیش رو هم اضافه کنی به شخصیتش کلا" یه تیکه ای میشه دیگه.اوایل که اومده بودم کارخونه ضایعات کارخونه رو خرید می کرد.بعدا" یکی دیگه اومد که قیمتهای بالاتری می داد.منم به اون فروختم برای چند سالی.بعدش متوجه شدم که مثل تموم ایرونیا این آدم جدید داره سرمون کلاه می زاره و با قیمتهای کمتری می خره.با اینکه خیلی بهش حال می دادم.این بود که دوباره زنگ زدم بهش.بدون چک و چونه اومد و کارش رو کرد.یه سری جنس رو هم داشتم که هیچ کس نمی خرید اما این خرید.

بعدنا که بیشتر باهاش دم خور شدم متوجه خالکوبی رو بدنش شدم و خط و خوطای دست و بالش.از پدر و مادرش می گفت. از اینکه خیلی اذیتشون کرده تو بچه گیش اما دیگه نمی خواد اذیتشون کنه.درآمدش هم بد نیست البت.کلی کمکشون می کنه دیگه. از خرید خونه تا کمک مالی.می گفت: من خهلی اذیتشون می کردم اما الان فقط یه عشق ننه و آقام روزا می زنم بیرون و کار میکنم. همینکه دعا کنن برام بسه. معلوم بود که راست میگه.از لحن حرف زدنش معلوم بود. از این می گفت که نمی تونه شبیه آدم رانندگی کنه.چند بار تا حالا ماشیناش رو خوابوندن.تو شهر و جاده.اما همیکنه ماشین رو میگیره دوباره همون آش و همون کاسه.نمی تونه دیگه.دست خودش نیست.

کم کم متوجه شدیم که می تونیم یه سری جنس رو هم ازش بخریم.بسیار خوش قوله.همون طوری که جنس رو میبره بهش گیر میدیم که پولش رو بده.همون طور هم وقتی جنس میاره مغز آدم رو می خوره.اما دقیقا" سر وقتی که باید بیاره میاره.یه بار که ازش جنس خریدیم متوجه شدم که وزن جنسش کمه.بهش زنگ زدم و گفتم.یک ساعت بعد زنگ زد وسط داد و هوار. رفته بود خفت طرفی رو که بهش جنس داد بود رو گرفته بود و برده بود کلانتری.از اونجا بهم زنگ زد که تقصیر من نیست این یارو جنس کم داده.بیچاره طرف هم میگفت باشه.قبوله منو چرا حالا آوردی اینجا؟ کلی با همکارام داشتیم می خندیدیم.

خیلی سعی می کنم بهش حال بدم.گاهی اوقات چند کیلو ضایعات رو براش کمتر می زنم.گاهی اوقات ازش پول نمی گیرم تا بره کاسبی کنه و بعد از چند روز بریزه به حسابمون.

هر چی هست متعلق به فرهنگ حاشیه شهرهای بزرگه.جائی که خونه هاشون با برق دزدی روشن میشه و تفریح بچه هاست هنوزم با بازی تو کوچه ها شکل می گیره.صبح رو که شب می کنن می چسبن به قلیوناشون.یا تو خونه یا قهوه خونه.جایی که اگه کسی سالم زندگی کنه باید سر تا پاش رو طلا گرفت

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

قانون کار نوشت 2

چند روز بعد از جلسه هئیت تشخیص تقاضای یک جلسه به آقای رئیس دادم.یه جلسه که توش مدیرهای شرکت بیان و برنامه های و نظرات خودشون رو بیان کنن.بعد از دو سه روز که این کار رو نکردن آقای مدیر من خودم به صورت خود جوش این جلسه رو برنامه ریزی کردم که برگزار بشه.یه نیم ساعتی دنبال همه گشتم تا تشکیل بدیم جلسه رو.قبلش بهشون گفتم که پیشنهادات خودشون رو ارائه بدن.از قیافه آقای رئیس معلوم بود که خیلی تمایل به بودن تو جلسه نداره اما مجبورش کرده بودم.

طبق معمول جلسات ایرونیا اولش که همه زیرزبونی می خوان تا حرف بزنن بود.من شروع کردم به خوندن پیشنهاد یکی از بچه ها که رئیس گفت بزار خودش بگه.اینطوری چیزی از قلم نمی افته.نفر سوم من بودم که حرفا و برنامه هام رو برای سال جدید ارائه دادم.نفر بعد از من مدیر انبار و حسابداریمون بود.گیر داد به اینکه همه جا آئین نامه انظباطی دارن.ما باید آئین نامه داشته باشیم نه اینکه هر کی هر جوری دلش می خواد رفتار کنه.زن مردم رو میارن تو اتاق و جلوی چند نفر اشکش رو در میارن. اینطوری که نمیشه.باید طبق قانون باشه.یا اینکه نفری که روزی 20 تومن درآمدشه رو یهو 50 تومن جریمه می کنن. به طور مشخص منظورش من بودم.رئیس جان منو نگاه کردن و گفتن که خب ایشون راست میگن بیستاب جان. منم جواب دادم شما مگه اتاق اختصاصی برای من دارین که من توش راحت باشم و با پرسنلم راحت حرف بزنم؟ طوری میگین انگاری من لذت می برم از این کارا.نفری که هنوز یک ماه نیست اومده و داره مدیر یه بخشی رو جلوی یکی دیگه مسخره می کنه 4 روز دیگه اگه جلوش رو نگیری همین آقایی که الان قلبش اومده تو دهنش رو میکنه مضحکه عام و خاص.من خیلی آروم داشتم ازش تعهد می گرفتم. خودش می خواست شلوغ بازی دربیاره که تعهد نده اما بی فایده بود.وقتی جلوی بقیه یه نفر رو مسخره میکنن باید جلوی بقیه هم جواب بدن.وگرنه کلی از اینا سر کچل من براشون بساط خنده س اما نمیان جار بزنن.

در ضمن آئین نامه انظباطی یه چیز کاملا" داخلی و بستگی به شرایط کارگاه داره.نفری که ول می کنه 4 روز بی خبر میره اگه جلوش نگیری کارخونه رو می فرسته رو هوا.شما مطمئن باشین برای اشتباه مرتبه اول کسی جریمه نقدی نمیشه .منم یه طوری جریمه می کنم که بازدارنده باشه.وگرنه بی فایده س.

ایشون گفتن که:اگه کارگر بدونه که کاری که می کنه جریمه ش چیه اصلا" سمتش نمیره.جواب دادم: آقا شما دزدی می کنی؟ مگه تمام مجازاتهای قانونی دزدی رو می دونی؟ به لحاظ اخلاقی دزدی نمی کنی.اونم یه انسانه و از من و تو بهتر می دونه که کی بپیچونه و کی نپیچونه.بحثمون از لحاظ کاری بالا گرفت و رئیس جان فرمودن که خودشون راجع به این قضیه تصمیم می گیرن. چیزی که خیلی علاقه دارن.منم خیلی جدی گفتم پس تا زمانی که شما آئین نامه رو اعلام می کنین نیروی انسانی شرکت چی میشه تکلیفش؟ من با روشهای خودم کار می کنم. تیر آخر رو هم اینطوری شلیک کردم که: حالا من نمی دونم که واقعا" انبارها و حسابداری شرکت انقدر بدون مشکلن که آقای ... به جای فکر کردن راجعه به کار خودش اومده و تو کارای من نظرمی ده و دخالت می کنه؟ خوبه الان من بگم که وسط اردیبهشت و ما هنوز انبار پارسالمون رو نبستیم و موجودی اول دوره مون معلوم نیست برای سال جدید؟ جر و بحثمون خیلی بیشتر شد و آخر الامر رئیس جان فرمودن که من کماکان به کار خودم ادامه بدم تا ایشون تکلیف کار رو معلوم میکنن.این یعنی که تا 50 سال دیگه هم هیچ اتفاقی رخ نمیده.چون معمولا" این کار رو نمی کنن و خودشون حوصله شروع یه همچین کاری رو ندارن.

ایشون که تشریف بردن ما به حرف زدنمون ادامه دادیم.فارغ از فضای کاری و بیشتر دوستانه.بهش گفتم که: ببین اصغر جان این سیستم کاری و آئین نامه و این قانون کار برای جامعه ایران نوشته نشده.اینها مبناهای غربی دارن.برای جوامعیه که توش کار گروهی و دموکراسی معنی داره نه جاهایی مثل ما که تا به یکی میگی چرا اینطوری عمل کردی یا قهر میکنه میره و دستت رو تو حنا میزاره یا اینکه میره یارکشی میکنه که پوزت رو بزنه.به جای اینکه بیاد و خیلی منطقی توضیح بده.برای کسایی که می دونن توی 8 سال کاری باید کار کنه نه اینکه فکر دودره بازی و فحش دادن به کارفرمایی باشه که براش کار کنه و همه فکرش توی رفتن به خونه و برنامه های غیر کاریشه.مثلا" طبق قانون کار شما نمی تونی یه کارگر رو تنبیه کنی که بره یه شغل توی ردیف حقوقی و کاری پائینتر انجام بده.بعد نتیجه ش میشه همون خانمی که 23 تا مورد انظباطی توی پرونده  بود که یکیش زدن زیر گوش مدیر عامل بوده.بعد وقتی می خوای تنبیهش کنی کمیته بررسی نمیزاره.بعد مدیر عامل میاد و میگه حق ورود به کارخونه رو نداره که بره اداره کار شکایت کنه.الان من یه دستور العمل انظباطی برای بچه ها نوشتم.اینا یه روز از کار هم کش میرن.فرداش تو جیبشون موبایل میزارن که حرف بزنن.پس فردا ناهارشون رو خارج وقت خودشون می خورن.خوب من بیام برای تک تک اینا جریمه تعیین کنم؟ باور کن از کل آئین دادرسی ایرون بیشتر میشه.

سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه و گفت: ما کم کم داریم کارمون رو بزرگ می کنیم.باید به همون اندازه هم خودمون و قوانینمون رو بزرگ کنیم.اینجوری نمی تونیم 4 روز دیگه کار کنیم.چون اگه بریم جای بزرگتر شما که به همه کارخونه نمیرسی همیشه سر بزنی.اونطوری دیگه هر وقت تو باشی کار میکنن.نباشی کار نمی کنن.

بهش گفتم: ببین ایرونی جماعت عادت کرده همیشه یه ناظم رو سرش باشه.نمی تونه بدون اون کار کنه.تو الان داری خونه می سازی واسه خودت.چرا صبحها 2 ساعت دیر میای؟ چون میری اونجا که کارگرا رو بیدار کنی تا لنگ ظهر نخوابن و شروع کنن به کار کردن.تازه بعد از تو فامیلتون میاد و کار رو تحویل می گیره.بازم شب میری می بینی کلی دودره کردن.الان ما فیلترهای نظارتیمون کم کم داره از کارگرامون بیشترمیشه.چرا؟ به خاطر اینکه به جای اینکه طرف رو مجبور کنیم که خود نظارتی کنه همه ش براش فیلتر درست کردیم.اونم تا یه جنس خرابی میزنه میگه خب مگه من تنها بودم.ناظر هم بوده.من سرم مشغوله تولیده اما اون می تونه ببینه؟ آخه این شد حرف؟ همه اینها در اثر اینه که توی این یکی دو ساله آقای مهندس رویه ش عوض شده.نه به قبل که پدر کارگر در میومد و دو زار می گرفت نه به الان که چند وقت یه بار یه افزایش حقوق میده بدون اینکه به کارگر بفهمونه که باید راندمان کارشو بهتر کنه.نتیجه ش این میشه که می بینی.

حرفهامون تمومی نداشت.به قول دوستم بزرگترین شباهت ما دوتا این بود که جفتمون یه روزی کارگر بودیم و الان دلمون براشون می سوزه.اما تفاوتمون باعث میشد با هم کنار نیایم.من کنده بودیم از اون دوران و الان به خودم قبولونده بودم که مدیرم. اما اون هنوز افتخار میکنه که کارگره و میگه فقط برای کارگر دلسوزی کنین.اونم برای کسایی که اگه ولشون کنی خودشونم نمی تونن از حق خودشون دفاع کنن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

قانون کار نوشت 1

خیلی حالت بدیه وقتی آدم بین دو امر قرار می گیره که هر دوتا هم درستن و باید (تاکید می کنم باید) طرف یکی رو بگیره.برای چندمین بار بود که میرفتم جلسه هیئت تشخیص اداره کار برای شکایت کارگرا.رئیس جون لطف کرده بودن و یادشون رفته بود که ساعت 10 صبح وقت دارن.ساعت 9 به من زنگ زدن که برو اونجا و تموم کن کار رو.دیگه نمی خوام اسم این بابا رو بشنوم.

یه مقدار دیر رسیدم.انتظار داشتم که وقتی می بینمش سرسنگین باشه.حدودا" یک ماه پیش رفته بود دادگاه انقلاب شکایت کرده بود که من سه ماه پیش دستم اینجا آسیب دیده و تمومه دیگه.وقتی با کارشناس رسمی دادگستری اومدن تو کارخونه برادر رئیسمون رفت باهاش دست بده.جواب سلامشم نداد و سرش رو انداخت پائین و اومد تو.خنده م گرفت از سادگی این برادر رئیسمون که فکر میکنه انسانها فرشته های پاکن.جنان دستش رو گرفته بود و گردنش رو کج کرده بود که انگار شمشیر خورده. در صورتی که توی دی ماه دستش رو کرده بود یه جای دستگاه که نباید می کرد.بعدشم از ترسش کشیده بود و همین باعث شده بود که پوست یکی از انگشتاش کنده بشه و تاندونش هم آسیب ببینه.بردیم براش بخیه زدیم.دکتر سه روز بهش استراحت داد اما این تا یک هفته سر کار نیومد.بعدشم که دیگه بازیش شروع شد.انقدر اذیت کرد و دودره کرد تا آخر سال رئیس جان گفتن بعد از عید نیاد سر کار.روز اول بعد از عید اومد سرکار و ما عذرش رو خواستیم.

برخلاف انتظارم بلند شد و بدو اومد به طرفم و سلام کرد.منم باهاش احوالپرسی کردم.گفت: تو رو خدا یه کاری کن من یه چیزی دستم رو بگیره.به ناحق منو انداختن بیرون.تو که شاهدی. با خنده گفتم: آره واقعا" داشتی با وجدان کار می کردی و انداختنت بیرون.

رفتم از مدارک کپی گرفتم و اومدم دیدم نوبتمون شده.در این موارد 5 نفر حاضر میشن: نماینده اداره کار که رای رو صادر می کنه.نماینده کارفرماها که یه کارفرماست،نماینده کارگران که یکی از اعضای انجمن داخلی یه کارخونه ای، شاکی و متشاکی.

نماینده اداره کار خودش رو خیلی بداخلاق نشون می داد و جدی.گفت: شاکی کیه؟ کارفرما کیه؟ من معرفی نامه م رو نشون دادم و کارت ملیم رو.پرسید خود کارفرما کجاست؟ جواب دادم که نمی دونم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت: یعنی چی نمی دونم؟ منم خیلی ریلکس جواب دادم: یعنی نمی دونم کجاست و به منم مربوط نیست. آخه دست خودم نیست از آدمهایی که قاطی بازی بی خودی در میارن خوشم نمیاد.با یه لحن جدی ای گفت: تسویه حاب داره؟ جواب دادم بعله.کارگرمون گفت: نه آقا من طلبکارم. بهش گفتم: مگه تمام پول پارسالت رو ندادیم با عیدیت بهت؟ از پارسال چی طلبکاری؟.قاضی جان فرمودن: تسویه حسابش رو بده.منم کپی تسویه حساب رو بهش دادم.دیدن و گفتن: این مگه امضای تو نیست؟ گفت: نه از امسال یه روز کار کردم. کل 17 روز رو می خوام. طرف یه نگاهی به من کرد و من زیر لب یه لبخندی زدم.قاضی جان فرمودن که: قرارداد کارش رو بده. منم کپیش رو دادم.تمام مستندات بین همه رد و بدل شد و مطمئن شدن که درسته.یهویی طرف گیر داد: اصل اینا رو هم بده.گفتم: پیشم نیست.خیلی غضبناک گفت: پس چرا اومدی؟ خیلی خندان جواب دادم: منم نمی خواستم بیام اینجا.گفتن بیا.اینا هم مدارک. هیچ کی نمیاد اصل مدارک رو با خودش اینور و اونور کنه.طرف گفت: خب اگه این آقا ادعا کنه این اثر انگشتش نیست چی؟ گفتم: اونوقت کار ارجاع میشه به قوه قضائیه.اونجا قاضی یه کارشناس معرفی میکنه.میریم پیشش، ایشون اثر انگشتش رو میزاره منم اصل سند رو میدم.بعد قاضی اعلام میکنه حکم رو. یهویی ساکت شدم.طرف مونده بود چی بگه.یهویی شروع کرد داد و هوار: آقا من باید ببندم این رو.نباید پرونده واسه فردا باز باشه.منو ... گشاد نیستم و ... .منم زیر لب می خندیدم و جواب نمی دادم.یه نیم نگاهی به اون دو تای دیگه کردم.نماینده کارفرماها هم خنده ش گرفته بود.داد و هوار یارو که تموم شد گفت: میری به کافرمات میگی تا ساعت 2 اینجا باشه و گرنه از این به بعد تمام حکمها رو به ضررش میدم.از جام بلند شدم و گفتم: باشه قربان.من با اجازه تون زحمت رو کم کنم.فقط کارت ملیم رو هم بدین.سرش رو انداخت پائین و گفت: اصل سندا رو کارفرمات بیاره کارت ملیت رو میدم به خودش.منم خیلی خونسرد گرفتم: باشه مهم نیست.رسیدش رو بدین به من پس. تیریپ جدی برداشت و گفت: اینجا یه اداره دولتیه.با اینکه عصبی شده بودم اما باز با خنده بهش گفتم: خوب باشه.برام مهم نیست.هر کی کارت ملی من رو می گیره باید رسیدش رو بده.من که از پشت کوه نیومدم.کارفرما یکی دیگه س اونوقت من باید کارت ملی بدم؟ اصلا" شما حکمت رو بده.فکر کن این مدارک موجود نیست.نهایتش رئیس ما میاد و درخواست تجدید نظر میده.چرا انقدر عصبانی میشی؟ واسه سلامتیت خوب نیست!!!! این جمله آخر رو که گفتم خنده رو صورتم پهن شده بود.بیچاره طرف نمی دونست چی کار کنه.گفت: بیا آقا ببره این کارتت رو.با پوزخند گرفتم ازش و یه نیم نگاه به اون دوتای دیگه کردم.نماینده کارفرماها یه چشمک بهم زد و گفت: حالا ایشون میتونن برگردن سرکارشون؟ جواب دادم: اگه به من بود ایشون رو برنمی گردوندم. یک ماه تمام صبح می اومد و عصر با اضافه کار میرفت.بهش گفتیم برو تو شیفت شب مثل بقیه.می گفت: دستم خون میاد و درد می گیره.اضافه کارش رو برداشتیم ناراحت شده بود که چرا.بعد از چند روز اومد خواهش و تمنا که میرم شیفت شب.پزشکی قانونی هم تائید کرده که از بس معالجاتش رو بی خیال شده وضعش بدتره شده.میگه من نمی تونم بیشتر از دو کیلو بار بردارم با دستم.آقا اگه انگشت آدم رو هم قطع کنن با اون یکی انگشتاش می تونه کار کنه.این فکر کرده که ما نمی فهمیم. تقصیر خودش بوداز بس دودره بازی درآورد.کارفرما هم حوصله ش سر رفت.کاملا" قانونی باهاش برخورد کرد. قراردادش رو تمدید نکرد.نماینده کارگرا گفت: خوب آقا این بنده خدا دو تا بچه داره.از نون خوردن انداختینشون شما. پس انسانیت چی؟ گفتم: انسانیت اینه که وقتی آدم می تونه کار کنه از کار نزنه که نون حروم ببره خونه برای زن و بچه ش. همین حالا که من اینجام به حکم قانون اینجام نه انسانیت.چه سریه که وقتی قانون به نفع پولداراست همه شاکی میشن؟ اما اگه طبق همین قانون چند میلیون تومن الان کارخونه ما جریمه میشد همه راضی بودن.اگر انسانیت مهمه از ازش بپرسین که چرا به دروغ می گفت نمی تونم شبا کار کنم اما وقتی اضافه کارش قطع شد اومده بود گریه و زاری که می خوام برم تو شیفت اضافه کار.روبه کارگره کردم و گفتم: جواب بده دیگه.چرا ساکتی؟ اونم شروع کرد یه مشت دری وری گفتن که ما شهرستانیا بدبختیم و نمی دونیم و حقمون رو دارن اینا می خورن.بهش گفتم: چرا نمیگی رفتی شکایت کردی دادگاه چه حکمی بهت داد؟ چرا نمیگی اگه ما جلوی کارشناس دادگستری رو نگرفته بودیم زده بود شهیدت کنه بس که دروغ گویی؟

خیلی جدی به طرف گفتم: اصلا" یکی از بزرگترین بدبختیای ما این قانون کار احمقانه ایه که داریم.راه رو برای دزدی باز میزاره.هم کارفرما ازش ناراحت و هم کارگر.طبق همین قانون مزخرف من اگه بخوام اضافه کار برای نیروهام بزارم باید بیام اداره کار رو مطلع کنم که تا چه تاریخی و چه ساعتی این روزا میخوام این کار رو بکنم.خنده دار نیست؟ حالا مثلا" شما بدونین این مطلب رو چی کار می کنین؟

نماینده اداره کار گفت: بابا این از من و تو بهتر می دونه این چیزا رو.بی خودی نیست که طرف خودش نمیاد.اون بدبخت میشینه اینجا و هیچی نمیگه.این الان ما رو محکومم می کنه.انگار جامون عوض شده.یه خنده ای بهش کردم و گفتم: میگم اصل مدارک رو بیارن.خداحافظی کردم و اومدم بیرون از اتاق.

ادامه دارد ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()