آخر خط
|
||
ظهر ساعت 1 تو کارخونه:
بعد از کلی سر و کله زدن تو اداره بیمه و مالیات اومدم کارخونه.
من: چه خبر بود صبح؟ کی زنگ زد؟ برادر رئیس: یکی زنگ زد گفت پول واریز کردین یا نه.
من: کی بود؟اون: نمی دونم.من: از کدوم شرکت؟اون: یادم نیست.من: ای بابا.
بعد از دو دقیقه که تماس تلفنی با یه شرکتی گرفتم و حسابی با مسئول فروششون دعوا کردم که کی نمونه های ما رو میدین.طرف هم گفت که صبح با برادر رئیستون حرف زدم و بهش گفتم.منم کلی خجالت کشیدم و از خانومه مذکور عذر خواهی کردم.و اما بعد:
من: یه خانمی صبح زنگ نزد؟ اون: چرا.خوب شد گفتی.من: کی بود؟ اون: نمی دونم. من: از کدوم شرکت؟ اون: یادم نیست.من: خوب نباید بپرسی؟ اون: چرا.یادم رفت بپرسم.من: ....
نیم ساعت بعد:
مسئول خانمها: آقای مهندس جعبه های بسته بندی تموم شدن.چی کار کنیم؟
من: الان موقع ناهار اقایونه.چرا صبح نگفتی؟
مسئول خانمها: به برادر آقای رئیس گفتم.تا حالا نیاورده.
من: این راست میگه که صبح بهت گفته؟
اون: آره.اونو از صبح یادم رفته.
من: ...

عصر موقع برگشتن به خونه:
من: قالبی که دیروز گفتم رو بسته بندی کردین؟ اون: نه یادم رفت.من: خوب بکنین.تا یک ربع دیگه بریم و بفرستیم که بره قالب رو.اون: باشه.
نیم ساعت بعد:
من: بچه ها قالب رو بزارین تو ماشین.بچه ها: کدوم قالب؟ من: همونی که مهندس بسته بندی کرد. بچه ها: کدوم بسته بندی؟ من: مگه نگفتی قالب رو بسته بندی کنن؟ اون: نه.یادم رفت.
چند دقیقه بعد.در حال سوار شدن به ماشین:
اون: بیستاب این سوئیچ منو ندیدی؟ من: چرا روز میز برادرت جا گذاشته بودی.بیا. اون: بزار برگردم موبایلم رو بیارم.من: نمی خواد .بیا.روز میز من جا گذاشته بودی. وقتی میخواست سوار ماشین بشه: دزدگیر کو؟ من: بیا .رو میز حسابدار جا گذاشته بودی.!!!!!!!!!!!! 
در راه منزل:
من: ببین کیک میخوری؟ از صبح اشتها نداشتم.اون: بدم نمیاد.البته گلوم خشکه.من: چرا؟ اون: نمی دونم. من: ببینم روزه بودی افطاری چایی خوردی؟ اون: آهاااااااااا.باریکلا. همینه دلیلش.یادم رفته افطار کنم. من: ببین ... جون خیلی خاطرخودت و برادرت برام عزیزه اما خدائیش به روح اعتقاد داری؟
فردای اون روز.صبح ساعت 9:
تلفن زنگ خورد و من طبق معمول با سلام جواب دادم.از اون ور خط یکی شروع کرد به غر زدن.از اونجائیکه سلام نکرد فهمیدم که خانم رئیسه:
اون: ببینم چرا وصول بدهی های شرکت ... رو پیگیری نکردی؟ من: اونو که دیروز صبح خودتون گفتین شخصا" پیگیری می کنین.اون: خوب تو چرا به من یادآوری نکردی؟ من: واقعا" معذرت میخوام.قول میدم تکرار نشه.
ظهر.هنگامی که رئیس وارد شدن:
ایشون: این ماشین واسه کجا داره بار میزنه؟ من: برای شرکت .....ایشون: مگه قیمت جدید رو قبول کردن؟ من: نه.اما دیروز خودتون گفتین بفرستین براشون. ایشون: نه.اشتباه میکنی.حتما" یه شرکت دیگه ای بوده. من: مگه تو ایران به جز این شرکت کس دیگه ای هم از این محصول میخره؟
بعد از ظهر.طی تماس تلفنی با کمک حسابدار جدید شرکت:
حسابدار: آقای مهندس من اسناد شما رو ازاول سال چک کردم.متاسفانه تو فاکتورها دو تا اشتباه داشتین.یه جا به جای صفر ممیز زدین.یه جا هم اسم خریدار رو فراموش کردین بنویسین.
من: ببخشید امشب از روشون 10 بار می نویسم.
راستی چند تا فاکتور بوده؟ حسابدار: 127 تا.من: خوب با توجه به اینکه کار من حسابداری نیست و کلی هم روزا کار دارم اگه اشتباه انسانی رو هم در نظر بگیرین فکر کنم خوب بوده.حسابدار: خیر. حسابدری نباید توش اشتباه باشه. من: عذر می خوام.ایشالا شما کارها رو سر و سامون میدین.حسابدار: من که فاکتور نمی زنم.لطف کنین بگین کی میزنه؟ من: خانم .... .ایشون میزنن.(اسم صاحب کارخونه فقید کناریمون).حسابدار: میشه باهاشون حرف بزنم؟ من: الات تو حیات نیستن.بگین آقای مهندس خودشون باهاشون حرف بزنن. 

عصر موقع رفتن در مقابل کابوس من(همون برادر رئیس):
من: ببین رئیس جون فردا باید بریم قالب ... رو از کارگاه مهندس ... بیاریم و تست ازش بگیریم.اون: چیو؟ من: قالب ... .اون: از کجا؟ من: کارگاه مهندس ... .اون: کی؟ من: بابا فردا.اون: خوب چه کاریه؟ من:
منم همین نظر رو دارم.بیا یه زنگ بزن برادرت بگو بیستاب داره گل واژه میگه.
اون: بابا.این حرفای زشت چیه میزنی؟
من: گل واژه.کلامیه که وقتی آدم خجسته میشه به زبان میاره.
اون: بی خیال مهندس جون.شبهای عزیز کسی از این حرفا نمیزنه.من: لااقل پولمو بده.اون: پول چیو؟
من: .... .بییییییییییییییییییب

پ ن: این اتفاقات کاملا" و با تمام جوانبش رخ دادن.شک نکنین.
اصول،اصول هستند وهمیشه باید به آنها پایبند بود حتی اگر ظاهری بسیار تلخ و ناگوار داشته باشند.اما ... .
امروز همین اصول یکی از تلخ ترین صبح های جمعه را رقم زدند و من باز هم دل بریدم و رفتم.آمادگی خوبی بود برای دل بریدن بعدی.اما... .
مطمئنم که کاری درستی کردم.اما... .
چیزی از ته دل فریاد می زند:
لعنت به این اصول، که باز هم تو را از دوست داشتنی هات جدا کردند.
پ ن: کسی می داند که چگونه می توان بر طالع غلبه کرد؟
طبق معمول همیشه عصر جمعه در حال دلی دلی کردن تو کوه بودم.چند دقیقه ای منتظر یکی از دوستان بودم که نیومد و خودم راه افتادم و قرار شد تو یه جایی از مسیر به من برسونه خودش رو (که عمرا" نرسید).قبلش هم توی یه فضا و هوای مطبوع پیش چند تا از دوستان یه جلسه ای رو تشکیل داده بودیم.با ذهنیتی که از این جلسه داشتم و هزار فکر دیگه ای که راجع به ترک محل کارم تو سرم می گذشت داشتم قدم میزدم و از عصر زیبای زمستانی حالش رو می بردم که یهو یه چیزی دیدم.یعنی یه نفری رو دیدم.اولش به خودم گفتم یحتمل اشتباه می کنی بیستاب.این دوره زمونه همه ی دخترا یه مدلی هستن.اینم حتما" اونی که تو فکر می کنی نیست.
اما خوب دقیقا" خودش بود.هیچ پسری تو این مواقع اشتباه نمی کنه.دوست دختر یکی از دوستام که کارشون به خواستگاری و این حرفا هم کشیده با یه پسر دیگه ای در حال حشر و نشر بودن.یه چند وقتی از این رفیق خودم بی خبر بودم اما فکر نمی کردم ییهو از هم جدا شده باشن.به عمد خودم رو توی مسیر اون دو تا انداختم و ادای اینکه حواسم به کار خودمه رو درآورم.درست تو فاصله 2 متری عینک افتابیم رو برداشتم و به دختره سلام کردم.اول جواب سلامم رو داد و بعدش انگاری که جن دیده یهو زل زد به من.رنگش پریده بود.پسرک هم مث لتمام بچه های این دوره زمونه تیریب غیرت و این حرفا برداشت که چه خبره؟ خیلی مودبانه و لفظ قلم باهاش حرف زدم و آخر سر هم گفتم که سلام به خانواده برسونه.برای اینکه اگه خواست بامبولی جور کنه واسه پسره یه راه فرار داشته باشه.کلا" چند ثانیه با هم حرف زدیم و خداحافظ.
وقتی برمی گشتم کارد می خوردم خونم در نمی اومد.رفیقم نیومده بود.منم سر کار بودم انگاری.کم کم وارد میدون درکه که شدم دیدم اس ام اسش اومد.سلام و علیک کرده بود و می خوایت باهام حرف بزنه.منم جواب دادم که الان نمی تونم. بعد از چند دقیقه اس داد که بابا این طور که من فکر میکنم نیست و این آقاهه صرفا" یه دوست معمولی خونوادگیه و یه تار موی دوست من رو هم به 100 تا از اینا نمیده.جوابش رو ندادم.تا اینکه با گوشی برادرم بهش زنگ زدم و گفتم که مسائل خصوصی ملت به من ربطی نداره.
اما اصل قضیه چیز دیگه ای بود.این دوست ما نیز یه مقدار زیادی به دخترا علاقه داره. به ه.مین مناسبت دقیقا" تو روزهایی که دوست دخترش نمی اومد سر قرار دست یکی دیگه رو می گرفت و با خودش اینور و اونور می برد.بارها بهش گفته بودم نکن.هی فکر می کرد زرنگه.به شوخی هم می گفت امر خیر می خوام انجام بدم.
حالا کسی که دوست داشت دستش تو دست یکی دیگه بود.هر چی دختره اس زد جواب ندادم.نمی خواستم یه آتویی هم ازمن تو دستش باشه
به راحتی یه پیام یا زنگ می تونه اعتبار یکی و نشون بده و بشه مایه اخاذی ازش. مام خوب دیدیم دست ملت این چیزا رو.
فرداش به این رفیق پدر سوخته مون زنگ زدم.از حال دوست دخترش که پرسیدم بهم گفت که خوبه حالش و یحتمل تا چند ماه دیگه عقد هم می کنن.یه لحظه زبونم اومد بچرخه که خره داره سرت کلاه میره که بی خیال شدم.حقش بود که این طوری مورد خیانت واقع بشه.نمی گم خوشحال بودم .اما خیلی هم ناراحت نبودم.از قراره معلوم اینا عصری با هم دعواشون شده بود.دختره با یه پسر دیگه همراه شده بود و پسره هم قابل حدس بود که چی کار کرده.
خدائیش دم خدا گرم که دنیا رو داره مکافات کرده.
نمی دونم چه سریه که خیلی از ماها همیشه دوست داریم چیزی غیر از اون چیزی که هستیم دیده بشیم؟ گاهی اوقات این به خاطر حس فرصت طلبی آدماست که خوشون رو طوری نشون میدن که پیش روی دیگران خوب جلوه کنند.اما جالب ترین قسمت قضیه بر می گرده به اونجا که خیلی از اوقات خیلی از آدما دوست دارند منفی دیده بشن.
این اخلاق رو این اواخر در خودم کشف کردم.یعنی من کشفش نکردم.یکی از همکارام چند روز پیش در جواب همکار دیگه ای که گیر داده بود به مرخصی ندادنای من و سخت گیریای گاهی گداری گفت: نگاه نکن به تشرای چند وقت به چند وقتش.مهندس خیلی هم دلسوز و مهربونه.فقط نمی دونم چرا گاهی وقتا دوست داره بقیه فکر کنن غیر از اینه.اون صحنه رو با شوخی ترک کردم.اما عصر که تو مسیر برگشت به خونه بودم دقیقا" ذهنم به این مشغول بود که چرا وقتی برآیند رفتارهای بیرونی ما طوری هستش که جلوه ای مثبت از ما جلوی چشم دیگران داره خودمون دوست داریم غیر از این باشه؟
الان که در حال نوشتن این پست هستم چند نفر از اطرافیام دقیقا" جلوی چشمم هستن.یادمه یه بار در جمع دوستانه ای بودیم.یه بنده خدایی که تو خوردن پرهیز می کنه به یکی از رفقا گفت که غذای تند دوست نداره.اونم به شوخی بهش گفت: بابا تو دیگه چقدر مثبتی،فلفل هم نمی خوری؟ شوخی اینا رو بزاریم کنار حرفهای یه دوست دیگه برام جالب بود: من حالم از بچه مثبتا به هم می خوره. از اونجائیکه کلا" من توی برخوردهام با آدمها دقت می کنم یه چیزی برام جالب اومد.اینکه خود اون دوست هم یه بچه ی مثبتیه.حالا درسته که گاهی اوقات یه کارها و شیطنتایی هم می کنه اما به طور کلی خیلی خیلی ساده و مثبته.خیلی دوست داشتم ازش بپرسم که چرا از این حالت به اصطلاخ مثبت بودن بیزاره؟
چیزی که به ذهن من میرسه اینه که ممکنه این مدل آدمها به واسطه ی صداقت خودشون ضربه هایی خورده باشن.به همین خاطر دوست دارن که در نظر بقیه منفی دیده بشن.
راستی این حس انتقام از چیه؟
قابل توجه ... .
امسال آمدن پائیز را در دامان جنگلش شروع کردم.به نیت خوش یمن بودن و برکتش.و چه پر برکت هم بود پائیز امسال.کمتر کسی حدس می زد که پائیز امسال توام باشد با این همه بارش و خیر و برکت.باز هم او بزرگواریش را به ما خلق نا سپاس ثابت کرد.
وقتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دهند تا کسی به یک مسافرت برود،خواهد رفت. وقتی که دلگیر از جر و بحث با همکارانم آخرین روز کاری هفته را با ناراحتی تمام کردم اصلا" برایم متصور نبود که این جنگ پایانی که با پیروزی من تمام شده بود بهانه ای خواهد بود برای قبول پیشنهاد دوستان عزیزتر از جان برای رفتن به مسافرت،آنهم در آخرین روز پائیز.شاید اگر آن دعوا نبود به هیچ وجه امکان گرفتن مرخصی هم برایم پیش نمی آمد.اما خوب، پیش آمد.
پیشنهاد سفر فی نفسه آنقدر وسوسه انگیز هست چه برسد به اینکه بهانه اش یلدا باشد و مهمتر از همه مقصد هم جایی باشد که تو قسمتی از وجودت را در آنجا گم کرده ای و سالهاست که محمل به محمل به دنبال آن زار می روی و ... .می دانم اما روزی خواهم یافتش.
اعتراف می کنم که هرگز دنبال آرامشی که دیگران در جستجوی ان زندگی می کنند نبوده و نیستم (و امیدوارم که هیچ گاه هم نباشم) اما وقتی قدم اول را در راه کویر بر می دارم یک حس غریبی به سراغم می آید.هر جایی و مکانی برای خودش یک سطحی از انرژی دارد.این انرژی برای برقراری رابطه با دیگران ساطع می شود. (1) یادم است یکی از دوستانم که غواص است روزی می گفت دریا یک اکو سیستم زنده است.دقیقا" با تو ارتباط برقرار می کند.درست به همین دلیل است کسانی که در مجاورت دریا زندگی می کنند بعضی از روزها می گویند امروز حس خوبی ندارند یا امروز حس دل به دریا زدن دارند.وقتی به نزدیکی کویری می رسم بوی آن را به خوبی تشخیص می دهم.خود خودش است.جالبترین نکته ای که برای خودم هم وجود دارد و شاید باور کردنش سخت باشد برایتان این است که در کویر تمرکزم در ارتباط با دوستانم دچار اختلال می شود.خیلی آرام می شوم.انگار شنهای کویر چیزیست که یک حس خاصی را منتقل می کنند.چیزی مثل کم ارزش بودن خیلی از مسائلی که در طرافم رخ می دهد.
اما شاه بیت دیدن کویر چیز دیگریست.گرچه آسمان بخشنده آن سبدی از ستاره ها را بی منت در دامانت می گذارد اما معجزه ای که هر روز رخ می دهد و شاید خیلی از ما از آن غافلیم در آنجا به بهترین شکل نمود دارد.طلوع خورشید ((بهت برانگیز ترین)) منظره ای است که می توانم زندگی درکش کنم.آنقدر زیبا که نمی توانم اشکهایم را پنهان کنم.توصیفش هم برایم ورای حد تقریر است.
به هر حال امسال خداحافظی با پائیز بخشنده همراه شد با به جشن نشستن فرا رسیدن یلدا را در کنار دوستان در کویر دوست داشتنی.امیدوارم که فلسفه این تغییر را در چرخ گردون درک کنیم تا بیشتر با هم بودن و دوست داشتن را تجربه کنیم.شاید آن روز برکت باز هم به زندگی هایمان بر گردد.
(1): یادمه یه بار تو وبلاگ دوست خوبم زهره یه مطلب در رابطه با انرزی ای که ممکنه مکاانها به آدمها بدن خوندم.اما الان هر چی زور زدم پیداش نکردم.لذا از همین مکان (از نوع مقدسش البت) از ایشون خواهش می کنم که من رو به اون پست دوباره وصل کنه تا منظورم رو خوب بتونم ادا کنم.
مرسی زهره جان 
(2): الان پیداش کردم 
http://zohrehmahmoudi.blogfa.com/post-214.aspx
نوشته های قبلی ای که برای خیلی مهم هستند را مرور میکنم.شاید هیچ کدام به اندازه مادرنوشت و تولدت نوشت برادرم برایم مهم نباشد.اما بی شک دوست داشتنی ترینش پست بازگشت یاغی است که وقتی تصمیم گرفتم دوباره گرد و خاک وبلاگ یاغی را بگیریم به مناسبت بازگشایی مجدد آن را به روز رساندم.
چقدر خواندنش به من انرژی می دهد.یک دلگرمی مجدد.دلگرم به اینکه راهی که برای زندگیم انتخاب کرده ام شاید درست ترین انتخاب باشد.چیزی که به شخصیت و تربیت و آرمان هایم می خورد.نمی دانم کی به این موضوع پی بردم که خیلی از اوقات کارهایی می کنم که به مزاق دیگران نه تنها خوش نمی آید بلکه مانند تیری است که در چشمانشان فرو می رود.شاید زمانی که وقتی فقط 7 سالم بود چندین ماه با برادر بزرگترم قهر کردم و واقعا" با هم حرف نزدیم و فقط جلوی میهمانان حفظ ظاهر می کردیم اولین جرقه های مدارا نکردنم بر سر اصولم بود.
گذشت تا اینکه در آخرین سال تحصیلم در دبیرستان صاف جلوی دبیر بی سوادی که از درس ریاضی فقط پز دادن به تدریس در البرز کالج را بلد بود ایستادم و خیلی راحت گفتم که چیزی بلد نیست و اولین کسی بودم که در اعتراض به نحوه درس دادنش کلاس را ترک کردم.قبل از اینکه به پائین پله ها برسم متوجه شدم که همه از کلاس بیرون آمده اند.انقدر سر کلاس نرفتیم تا عوضش کردند.این به قیمت از دست دادن دو ماه کلاس آن هم درست در زمانی که همه زور کنکور خواندن را می زدند تمام شد.اما به زیر بار حرف زور نرفتنش می ارزید.
شاید یکی از خطرناکترین کارهایی که در عمرم کردم این بود که وقتی فرمانده پادگانم نتیجه زحمت چند روزه ام رو مچاله کرد و به طرفم پرتاب کرد قبل از اینکه بایستد با ضربه ی فرهندم به سمت خودش برگرداندم. اشهد خودم را خواندم.با اینکه تقریبا" دو برابر من هیکل داشت خیلی راحت جلسه را ترک کرد و رفت یک لیوان آب خورد.به معنای واقعی کلمه لات بود.اما با سر و پا.بعد از چند دقیقه به جلسه برگشت و کمی بعد مرخصم کرد و گفت بروم.وقتی از اتاق می آمدم بیرون پا کوبیدم و به خاطر اینکه توی روی بزرگترم ایستادم عذرخواهی کردم.حرفش هنوز توی گوشم است.چیزی که مایه سرافکندی تمام کاسه لیسان اطرافش بود:
ببین باقالی ثابت کردی یه کردی.لیسانس که هیچی دکترا هم که بگیرین هنوز کله تون بو قرمه سبزی میده. کاش همه این سیفونا هم به اندازه نصف تو .... داشتن.برو،حالا دلم خوشه که یه مرد از زیر دستم بیرون میره.
وصله های ناچسبیده ای مثل من ترجیح می دهند که تنها بمانند اما از اصول خود کوتاه نیایند. اصولی که در ظاهر بسیار دوست داشتنی و پرطرفدار هستند اما وقت عمل که می رسد دهل هایی هستند که آوازشان فقط از دور شنیدن دارد.بدیهیاتی مثل: فدا نکردن حقیقت در برابر واقعیت. آنهم تحت هر شرایطی.مثل... .اصلا" همین اولیش کافیست.
کتمان نمی کنم که سیاستی ریز و نرم هم وارد رفتارم شده ولی هنوز هم همان آدم هستم.کسی که به هیچ وجه من الوجوه از اصولش کوتاه نمی آید.نتیجه اش را هم به تلخ ترین و مشمئز کننده ترین نحو ممکن دیده.انقدر تلخ که دیگر عادت کرده به تلخیش: (((خیانت))).شاید متعفن ترین کلمه ای که در ادبیات پارسی وجود دارد. هر چه باشد ماحصل رفتار صادقانه اما صریح من است با به ظاهر گرگهائی که دم از آزادگی می زدند اما در عمل گوسفندانی بودند که فقط دنبال چوپانی می گشتند تا به ساز او به هر سمتی بروند،آن هم به بهایی ناچیز: شکم و نواحی اطرافش که انگاری به جای مغز برایشان تصمیم گیری می کند.
وقتی چند صباح پیش تصویر بسیار زیبایی از چند گرگ را دیدم برای لحظاتی چند باره مجذوب آن نگاه های رام نشدنی شدم.بزرگترین شباهتمان شاید عطش سیری ناپذیرمان باشد.او به جبر هوس دریدن دارد و من به حکم طالع عطش پیشرفت و نماندن.
بارها پیش آمده که پلهایی بسیار زیبا با مناظری کم نظیر در سر راه زندگیم سبز شده اند.مناظری که برای بسیارانی در زندگی آرزوهایی هستند گاه دست نیافتنی، اما برای من صرفا" پلهایی بوده اند برای طی طریق. منکر جذابیتهای راه و تلخی رفتن و دل کندن نمی شوم اما هدف مهمتر بوده است برایم.
این مهمترین دلیلی است که حاضر هستم به خاطرش تا قیام قیامت آواره و بی سرزمین بمانم اما طلب ریشه نداشته باشم.شاید اگر مشتهایی که از درون به کالبدم می کوبند و اجاق آتش درون سینه ام را همواره روشن نگاه می دارند بر هر کالبد دیگری می خوردند صاحب آنرا نیز تبدیل به وصله ای ناچسبیده ای می کردند که نماینده جماعتی پر از عشق و پر از کینه باشد.
افتخار می کنم بیزاری را تحمل می کنیم و سرفرازانه مانند چرک از کف دست مردمان این روزگار جدا می شویم.
پ ن : مدتهاست که می خواستم اینها را بنویسم اما وقتی امشب (درست شب شام غریبان) باز هم به رسم مالوف ترجیح دادم که نظر هرچند تلخ خودم را به یک دوست بگویم به قیمت اینکه خیلی رک به من بگوید: مردک به تو چه، انگیزه نوشتنش برایم چند برابر شد.مدتها بود که حرفم را داشتم می جویدم اما خوب در نهایت سعی کردم به شیرین ترین روشی که می شناختم حرفم را بزنم.اینطور وجدان درد نخواهم داشت که می توانستم برای کسی که حقش خیلی بیشتر از اینهاست شمعی روشن کنم اما نکردم.
دوست جان just do it.
یکی از بی نظم ترین کارگرهایی هستش که تا حالا تو عمرم دیدم.تقریبا" شنبه ها نمیاد سر کار.به خصوص اینکه هفته ی قبلش هم شب کار بوده باشه.همین طوری یهو میره و چند روز نمیاد.یه بار انقدر غیبت کرد که برادر رئیس جان (که مسئول اقایون کارخونه س) اخراجش کرد.چیزی که ممکنه هر 32 سال یک بار رخ بده.اما همون بار هم که اخراجش کرد برای اولین بار تو تاریخ من پا پیش گذاشتم و شفاعتش رو کردم که برگرده.چیزی که هر 30 سال یک بار رخ میده.نمی دونم چرا به دلم نشسته بود.شاید به دلیل چشم پاکیش باشه یاد حرف گوش کنیش.
یک ماه پیش که برای آخرین بار به قسمت تولید کارخونه(همون مردونه) اولتیماتوم دادم گفتم دیگه کاراشون رو پیگیری نمیکنم زد و این وسط این بابا هم غیبت کردنش گل کرد. بقیه هم شاکی که آقا این نیست فشار کار روی ما میاد.خوب یا بندازینش بیرون یا یکی دیگه رو به شیفت اضافه کنین.
منم که دنبال بهانه بودم واسه ی اذیت کردن هی می پیچوندم.هفته ی پیش اومد و بهم گفت که دیگه نمیخواد غیبت کنه.اصلا" تعهد میده.فقط بعد از عاشورا و تاسوعا یک هفته نمیاد و بعدش دیگه تموم.منم بهش گفتم که این تعهد رو به هر کی میدی به من نده. چون من روی این چیزا حساسم و شوخی شوخی یهو دیدی یه روز تو کارخونه راهت ندادن.تو که تمام مرخصیات رو تا برج 5 تموم کردی و دیگه چیزی نداری.از اون موقع هم که هرچی رفتی ازت کم کردیم.حالا یه چند روز گفتی برادرت فوت کرده و نیومدی.بعدش هنوز یه ماه نگذشته بود که گفتی چهلمشه و باید بری.مام خودمون رو به خریت زدیم که آره راست میگی.پس بیا و جون مادرت این تعهد رو به رئیست بده نه من.
گذشت تا که شنبه شد.آقا تشریف نیاوردن.چون کلا" شیفت شب رو هم مرخصی داده بودیم به جز دو نفر مجبور شدیم کارخونه رو تعطیل کنیم.با یه نفر که نمیشد.یکشنبه که اومدم متجه شدم که برادر رئیس جان نیت اخراجشون رو کردن.بهم گفت که یه کارگر جور کنم براشون.منم که سر صبحی کرمم گرفته بود گفتم که کارگر آشنا سراغ ندارم و نیست. البت بیشتر نیتم این بود که طرف رو نگه داریم و با غیبتاش اینا رو اذیت کنه. ظهر که شد اومد و زنگ زد به موبایل طرف.معلوم بود که جواب نمیده.بعد از چند دقیقه خانمش زنگ زد.منم گوشی رو دادم به خودش.این عصبانی که خانم ایشون بدون اجازه رفتن و قرار بود آخر هفته برن.زن طرف هم التماس کنان که بابا مریضه و بردیمش بستریش کنیم.تا یادم نرفته بگم که ایشون موفق شدن در سن 33 سالگی صاحب سه فرزند باشن بدون اینکه خونه داشته باشن یا وضع مالی درست و حسابی.دلیل اصلیش هم از نظر من معلوم بود:طرف معتاده.
حالا تو این هیر و ویر این گیج هم گیر داده که مگه چشه که می خواین 2 هفته بستریش کنین.زن طرف هم روش نمیشد.آخر سر یه یادداشت بهش دادم که به من گفته چرا میره بیمارستان.اینم بی خیال زن مردم شد.و تا آخر هفته به طرف فرجه داد.وقتی تلفن رو قطع کرد گیر داد که چرا به من نگفتی و من رو به جون زن مردم انداختی؟منم بهش گفتم که یعنی واقعا" تو نمی دونی چشه؟وقتی متوجه شدم که نمی دونه براش توضیح دادم. حالا گیر داده بود که اگه می دونستی معتاده چرا زودتر به من نگفتی.اگه یکی رو معتاد می کرد چی؟منم بهش گفتم که فکر نمی کردم انقدر شوت باشه که خودش نفهمه. حالا تو دوراهی این مونده بود که چی کار کنه.این بار یه جملاتی رو بهش گفتم که خودش باور نمیشد از زبون من بیرون بیاد:
یه هفته هم من بهش فرجه میدم.از آخر آذر ماه بیاد سر کار.قیافه یارو رو ببینم می دونم که ترک کرده یا نه.اگه ترک کرده باشه و شبیه آدم بیاد سر کار اونم به مدت 2 ماه کار بیمه ش رو براش درست میکنم.با مهندس هم صحبت می کنم که تو مزایای آخر سالش غیبتای اضافه ش رو لحاظ نکنه.تو این دو هفته هم هر وقت خواستین بار جابه جا کنین بگین خودم میام جاش کار می کنم.وقتی هم اومد یه ربع سکه هم بهش میدم.ببینم باز بهانه ای داره یا نه؟ البت به شرطی که ترک کرده باشه و ماهی 26 روز شبیه آدم بیاد سر کار.تا یکی دو ماه اما حقوقش رو به حساب زنش میریزم نه خودش.
طرف پرسید: ضمانت میکنی کسی رو خراب نکنه؟ گفتم ببین وقتی خودش دو هفته ی پیش بهم گفت که قراره بره یعنی نیت کرده که پاک بشه.زوی نبردنش.خودش خواسته.فکر کنم باید کمکش کنیم.شیفتش رو طوری می چینیم که با آدمهای سخت گیر بیافته که جرات نداشته باشه چپ بجنبه.اونم قبول کرد.
حالا نمی دونم که کار خوبی کردم یا نه.یه حسی بهم میگه که وقتی خاک منقل رو سر آدم نشست خاک عالم هم روی سر آدم می شینه.اما از اون ور هم پری مهربون قصه ها میگه: همه ی آدمها فرصت جبران دارن.
ایشالا که آدم بشه.
در این پست بنده سعی می کنم که قسمتی از برنامه ریزی سمینارهای علمی و غیر علمی کشور رو به عرضتون برسونم..البت می دونم که همگی ماشااله اینکار هستین و نیازی به این توضیحات ندارین.
4 روز قبل از سمینار:
توی یک روز بارونی در حال غر و لند کردن صبحگاهی با خودتون هستین.
اونم تو هوای بارونی که ییهو دوستتون زنگ می زنه و بهتون میگه که سمینار فوق علمی تخصصیشون که قرار برگزار بشه کارگردان و مجری نداره.بعد از شما دعوت می کنه که برین و کمکش کنین.بعد باهاتون قرار میزاره که عصرش برین دفترشون.
عصر که شما تشریف می برین(اونم در حالی که سقف آسمون پاره شده و عین لوله آفتابه بارون میاد) هر چی دنبال دوستتون تو دفتر می گردین پیداش نمی کنین.ناگهان متوجه میشین که مردی که به استقبالتون اومده همون رئیس شرکتشونه که قبلا" همدیگه رو دورادور می شناختین.در حالی که کلی فحش تو دلتون به این رفیق احمقتون میدین شروع می کنین به مذاکره.
3 روز قبل از سمینار:
متن آغازین سخنرانیتون رو می نویسین در حالی که هیچ اطلاعاتی از اون شرکت ندارین.با بدبختی یه چیزایی رو دانلود می کنین و متنتون رو کامل می کنین.هنوز هیچ خبری از اون شرکت به دستتون نرسیده.
2 روز قبل از سمینار:
ظهر شده و ناگهان دوستتون زنگ می زنه که بیا دفتر ما تو رو خدا.بعد شما توضیح میدین که کلی خودتون کار دارین.بنابراین اون میاد دنبالتون و خرکشتون می کنه و می بره به دفترشون.متن سخنرانی که می بینن همه قیافه هاشون جالب شده.بعد دوستتون توضیح میده که نگارنده این سطور شخص شخیص خودتونین نه کس دیگه ای.
بعد از اینکه یکی از بستگان رئیس جان میاد و یه گفتگویی با هم می کنین که از هیچیش سردر نخواهید آورد میرین به کارتون برسین که یکی از پرسنل از شما میخواد که متن سخنرانی رئیسشون رو هم بنویسین.شمام میدونین که در این صورت یکی دو نفر ناراحت میشن.علیرغم تلاشتون موفق نمیشین و چند خط کوتاه برای ایشون می نویسین.
روز قبل از سمینار:
شما تشریف می برین شرکت دوستتون.می بینین که مهمونای خارجی اومدن اونجا و هر کدوم مشغول کاری هستن.از صبح تقاضا می کنین که یه نفر نیم ساعت وقتش رو بده به شما تا بتونین اسامی شرکتهای تحت قرارداد رو بدونین و یه رزومه ی چند خطی بتونین ازشون ارائه بدین.این تقاضا ساعت 1 بعد از ظهر برآورده میشه.بدون اینکه متنتون رو پاکنویس کنین تشریف می برین سالن سمینار رو ببینین.همونطور که حدس می زدین باید تغییراتی اعمال بشه اما خوب گفتنش بی فایده س چون می دونین که قبول نخواهد شد.بعد از کلی سر و کله زدن سرانجام شما موفق میشین صدای خودتون رو از پشت میکروفن بشنوین.درست زمانی که در حال تنظیم فاصله خودتون هستین با میکروفن بهتون میگن که تست اصلی صدا فردا صبحه و چون پرسنل الان کار دارن باید صدا قطع بشه
.در این لحظات مشاهده می کنین که مهمونای خارجی روی موکت سالن قدم می زنن و همه کفشاشون رو درآوردن.
رفقا در حال چسبوندن دو تا بنر به هم هستن.هر کدوم 2.5 متر عرض دارن و نزدیک 5 متر طول.دلتون می خواد بزنی پس گردنشون که نفهما اگه تو مملکت شما عرض 5 متر نمیشه بنر زد اینجا میشه. وقتی می بینین که دارن با نوار چسب سعی می کنن دو تا بنر رو به هم بچسبونن نمی تونین جلوی خنده ی خودتون رو بگیرین و مهمونا هم از شنیدن صدای سوت ((همینه)) جا می خورن.
یه ذره باهاشون سر و کله می زنین و آخر سر راهتون رو کج می کنین تا به شرکت برگردین.
خوب الان ساعت 8 شبه.هوا خیلی سرده و شما سرما خوردین.دارین متن سخنرانیتون رو پاکنویس میکنین.متن برنامه رو انقدر دقیق نوشتین که حتی شوخی ها رو هم توش آوردین.با اعتماد به نفس کامل میخواین راه بیافتین به سمت منزل که می بینین ای وای کاتالوگای مربوط به مراسم فردا تازه رسیده دفتر دوستتون.خوب شما باشین چی کار می کنین؟ باریکلا مرام میزارین.
ساعت 1:30 صبحه و شما دارین برای بار بیستم متن سخنرانیتون رو می خونین.
روز سمینار:
صبح لباسای رسمیتون رو با فحش و فحش کاری به زمین و زمان می زارین توی ماشین آژانس و به سمت سالن محل سمینار حرکت می کنین.روز قبلش هر چی زور زدین کسی قبول نکرده که با شلوار جین و لباس معمولی مجری باشین
.میرسین به محل کنفرانس و میبینین که هیچ کی به جز خودتون اونجا نیست
.یه ذره تو سالن می چرخین تا بیشتر راحت باشین.هیچ اتاقی برای وسایل ندارین بنابراین مجبورین برین توی توالت لباس عوض کنین. 
درست در لحظاتی که دارین تمرکز می کنین (منظور 5 دقیقه قبل از شروع سمینار هستش) یهو دوستتون میاد و میگه متاسفانه از اتاق فرمان امکان پخش نیست و شما به عنوان مجری هم باید متن بخونین و هم باید عکس ها و فیلمهای مربوط به هر شرکت رو ارائه کنین.
دلتون میخواد دوستتون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنین اما نمیشه. یه چند دقیقه تاخیر به مراسم میدین تا تمرکزتون کامل بشه.درست در لحظاتی که می خواین صدای خودتون رو چک کنین متوجه یه بنده خدایی میشین از مهمونا که زودتر اومده و رفقاتون هم راهیش کردن داخل.بنابراین امکان تمرین و تنظیم صدا براتون مهیا نیست.
ملت یه نیم ساعتی دیر میکنن و شما بعد از این مدت مراسم رو شروع می کنین. بعد از خوندن سرود ملی و قرآن نوبت ارائه مقدمه سمینار هستش که با دقت بسیار زیادی نوشتینش.یه دوربین جلوتون هستش و فیلمبردار نداره.خیالتون راحته که کسی جلوی روی شما بالماسکه نمی زنه.
هنوز پاراگراف اول رو تموم نکردین که متوجه میشین یه نفر از اعضای شرکت با موبایلش داره در فاصله ی یه متریتون حرکات ژان گولر انجام میده.
شما هنوز تمرکز دارین و متنتون رو به بهترین نحو دارین می خونین که یهو با شنیدن یه صدایی زهره تون می ترکه.
.درست حدس زدین.موبایل آقا در فاصله ی یک متریه شما در سکوت محض سالن یهو وق وقش بلندمیشه.بعد از دو ثانیه سریع خوتدون رو جمع می کنین و چنان به طرف نگاه می کنین که طرف خودش رو خیس می کنه.
ادامه ی متن عالیه.
اولین مهمان با لهجه ی مزخرف شرقیش باعث شد که هیچ کی هیچ چیزی نفهمه.بعد از اینکه یه نمور بهش برخورد که چرا کسی ازش سئوالی نداشته شما بهش توضیح میدین که چشمت کور و دندت نرم.تا تو باشی وقتی بهت میگن شمرده شمرده حرف بزن همین کار رو بکنی.
مهمون دوم یه اروپایی هستش که انگاری کلا" با مردا خیلی سرخوش نیست و همه ش دوست داره با خانوما حرف بزنه
.البت عجیب هم نیست.وقتی نخست وزیرشون تو سن 80 و خورده ای سالی هنوز به این و اون پیشنهاد عاشقانه میده از این یکی هم بعید نیست.
نفر سوم یه آقای آلمانی هستش که به حرفتون گوش میده و خیلی هم خوب سخنرانیش رو اجرا می کنه.
نفر چهارم درست نیم ساعت قبل از سخنرانیش میرسه.گیر میده که تصاویر باید از روی لپ تاپ خودش پخش بشن.می ترسه که بدزدن تصاویر رو. .ایشون در فاصله 1 متری میکروفن طوری حرف می زنن که خودشون هم نمی فهمن چی میگن.
به سلامتی وقت ناهار رسیده و شما خستگیتون رو میرین که در کنین.در این اثنا یکی از مهمونا یه سئوال بامزه ای می پرسه: چرا میز دسر خیلی شلوغ تر از میز غذاست؟ و شما با خنده جواب میدین که چون ایرانی ها همه رژیم دارن.اون هم متعجب میگه: پس چرا همه دارن خامه میخورن؟ و شما جوابی نداری بدین
شاهکار مراسم کم کم داره شکل میگیره.مهمون اصلی به پرواز نرسیده. از مترجم شرکت خواهش می کنین که بیان و توضیح بدن راجع به شرکت و محصولاتش.وسط این همه استرس ییهو یه چیزی میگه: گروپ!!!!!! .ترس رو توی صورت مهمونا می بینین. قانعشون می کنین که اسرائیل حمله نکرده و یه زمین لرزه ی ساده بوده.
خلاصه که مراسم به خیر و خوشی تموم میشه و شما مطمئنین که هیچ کس هیچ چیز نفهمیده.این وسط شما مرام کش رفیقتون شدین که دو هفته ی بعد درست وقتی که کارش دارین یهو دستشوئیش می گیره و تا چند ساعت گم و گوره.
اگر فکر می کنی که بقیه ی کنفرانس ها از این بهتر اجرا میشن سخت در اشتباهین.