آخر خط

بخیل نوشت

روزهای آخر سال بود.از این شلوغی های آخر سال که هیچ فایده ای هم نداره داشتیم کم کم خلاص می شدیم.اعلام کردم روز 27 اسفند می خوایم نظافت کنیم.هر کی دوست داره بیاد.لیست رو که آوردن دیدم 6 نفر خانم هستن که می خوان بیان.منم قبول کردم.با اینکه بیشتر از سه نفر لازم نداشتم اما گفتم بزار هر کی دلش می خواد بیاد و دو قرون کاسب بشه.ساعت 3 بود که مستخدممون اومد تو اتاقم."" آقای مهندس میگم این خانم ... که فردا می خواد بیاد می دونی که بارداره و زیاد نمی تونه کار کنه. چرا گفتی بیاد؟"" برای چند ثانیه مغزم هنگ کرد.ازش پرسیدم که: چطور مگه؟ جای شما رو تنگ کرده؟ گفت"" نه.اما زیاد نمی تونه کار کنه"" با تشر بهش گفتم که من ایشون رو گفتم بیان برای یه کار دیگه.می خوام یه سری آمار موجودی بگیرم. کاری به کار شما ندارن.جواب داد"" نه من همین طوری گفتم.منظورم این بود که خوب نمی تونه کار کنه."" بعدش رفت بیرون از اتاق. یه نگاه به همکارم کردم و گفتم: این دیگه از اون حرفا بود. اومده میگه من بیام ولی یکی دیگه نیاد.حالا منم نگفتم که تو نیا. می بینی دنیا رو؟

یه ساعت دیگه دوباره اومده تو اتاقم."" آقای مهندس اینا گفتن فردا همه برن طبقه دوم کار کنن. من این پائین نمی رسم کار کنم تنهایی؟"" بازم خودم رو کنترل کردم و گفتم: مگه تمیز کردن یه آشپرخونه و سرویس بهداشتی چند نفر آدم می خواد؟ اگه کارشون زود تموم شد میگم بیان کمکت کنن.یه لبخندی زد و تشکر کرد و رفت بیرون.به همکارم گفتم: این خانم این ماه سهمیه ش رو نگرفته.حتما" باید یه چیزی بهش بگم که یکی دو روز بره تو لک.یعنی انقدر دیگه تو بخیلی؟ خوب این بیچاره ها کلا" فردا می خواد 17-18 تومن کار کنن.حق تو رو که نخوردن.

امروز ساعت 11 صبح:

""آقای مهندس بیا تلفن کارت داره"".رفتم متوجه شدم رئیسمون میگه: خانم ... رو اخراج کن.یکی دیگه رو جاش استخدام کن. گفتم: این بنده خدا که مستخدم و کاراش رو خوب انجام میده.گفت: نه.خانم ... گفته.به من ربطی نداره.خودت باهاش حرف بزن. متوجه شدم که کارم به همسر رئیس محترم گیر کرده.و این یعنی مرگ.بی منطق. دروغگو. وقتی باهاش حرف زدم این جواب رو داد:

دوست ندارم دیگه کار کنه.نمی خوام ببینمش. همین.

عصری به دوستم می گفتم: می بینی دنیا رو.یه روز این داشت زیرآب کس دیگه ای رو میزد. بی دلیل.امروز زیرآب خودش خورد بی دلیل. چه وقت میشه که زیرآب این خانم رئیس بخوره.عجب روزگاریه هااااااااااااااا.

 

میگن وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی نداره.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

تولدنوشت ششم

سلام

این اولین تولدنوشت متاهلیه.بسیار هم خوش مزه س.امسال دیگه واقعا" واقعا" مستقل شدم و اگه خدا بخواد تا یه ماه دیگه خونه رو هم عوض می کنیم.

خیلی سرم شلوغه.بنابراین زود برم که به کارام برسم.

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: ممنون که همه تون هستین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

فیلیپس نوشت

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم.

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری، به فکر ارتباط بیشتری با او بودم.

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، با او نگاه می کردم.سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم.

به جای اصل راه رفتن،اصل پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم.

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی کردن را جدی می گرفتم.

در مزارع بیشتر می دویم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم. کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم.

اول احترام به خود را در او می ساختم ،بعد خانه و کاشانه اش را و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش بدهم،قدرت عشق را یادش می دادم.

 

پ ن: این تبلیغ خانه فیلیپس کرج بود.باورتون میشه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

کج فهم نوشت

خیلی مرده.اینو هر کی که یه مرتبه می بینه این همکارمون رو متوجه میشه.واقعا" رفتارش مردونه س.حرف همدیگه رو خیلی خوب می فهمیم.نه به خاطر اینکه بگم منم مردم.نه.به خاطر اینکه جتمون اهل درگیری های اضافه نیستیم اما وقتی گیر می دیم دیگه ول کن نیستیم.یه روند مشترک دیگه هم داریم.جفتمون توابیم و توبه کردیم.از یه زمانی یهو مسیر زندیگون رو عوض کردیم.از این رو به اون رو شدیم.اون خیلی مذهبی شده اما من نه.یه مدتی هفته ای دو سه روز روزه می گرفت اما کم کم کنسلش کرد.اذیتش می کرد.توی یه شرکت همکار کار می کرد.جزو معدود مسئولای بازرگانی بود که به هیچ وجه شیتیل بگیر نبود.هر کاری می کردیم پول نمی گرفت.حتی بعضا" که لای سررسید اینا پول بهش می دادن روز میز کارش فیش واریزی شرکت بود و پولا رو می ریخت به حساب شرکتش.بسیار هم وارد بود به کارش.نزدیک 20 سال کار کرده بود.از دربانی تا مدیریت بازرگانی.اما از اونجائیکه نه خودش می خورد و نه اجازه می داد کسی بخوره کله پاش کردن.خانمش که بیماری سختی گرفت مجبور شد که باز خرید کنه خودش رو تا خرج درمان خانمش رو بده.افسوس که سرانجام بعد از یکی دو سال دیگه بیماری پیشرفت زیادی کرده بود و همسرش جان به جان آفرین تسلیم کرد.هنوز دو ماه نگذشته بود که از جایی که عمر و جوونیش رو گذاشته بود اخراجش کردن.تقریبا" همه مونده بودیم که چرا این کار رو کردن.نامردا اجازه نداده بودن تا آخر ماه بمونه.روز سیم شهریور عذرش رو خواستن.

چند بار برای پیدا کردن کار با ما تماس گرفت تا اینکه سرانجام رئیس جان جان ما دعوتش کرد بیاد پیشمون.روحیه ش اصلا" خوب نبود.جزو اولین شروط کاریش این بود که با کارگر سر و کله نزنه.حوصه نداشت.الان که دو سال پیشمون مونده از این رو به اون رو شده.روحیه ش کاملا" عوض شده و شاد شده.خیلی باهاش همکاری کردیم.جر و بحث هم کردیم اما کاری بود.

این بنده خدا یه دختر داره که وقتی مادرش فوت کرد 5 سالش بود.دو سه سال هم مادرش مریض بود.رسما" مادری رو ندید. از اونجائیکه خواهر خانم مرحومش همزمان خانم برادرش هم بود بدجوری با فامیل خانمش در هم تنیده شدن.به همین دلیل دخترش تحت نظر خانواده خانمش بزرگ شده که بسیار بسیار هم مذهبی هستن.از این مدلایی که آهنگ و موزیک هم گوش نمیدن.

نمی دونم طبق چه عقلی به این بچه 5 ساله گفتن اگه نماز بخونی و دعا بخونی مادرت رو تو خواب می بینی.اون طفل معصوم هم به هوای حرفای اینا به سمت نماز و دعا رفته و الان مدتهاست که خبری نیست از خواب و مادرش.سرانجام هم به جواب اومده که مادرم کو؟چرا تو خوابم نمیاد؟ مگه من بچه خوبی نبودم و نماز نخوندم.حالا بنده خدا همکار ما مونده و یه جواب که باید به این کودک فهیم بده.اونم به خاطر کج فهمی یه سری آدم دیگه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

حس مادری

نمی دونم بعد از چند وقت یه فیلم خوب دیدم.پیشنهاد شب جمعه سینما رفتن رو چند روز قبلش یکی از دوستان جدید بهمون داد. دیگه دوران تاهلی دوستان جدیدی رو هم به همراهش میاره که یکی از خوبیاش همین پیشنهادات دلنشینه.اولش فکر میکردم فیلمش طنز باشه.اما وقتی یک دقیقه از فیلم گذشته بود فهمیدم نه خیلی هم جدیه.روند فیلم بسیار دلنشین و بامزه بود.آروم آروم آدم رو پیش می برد.خاطرات سفر کرمان و کلوتهای زیباش دونه دونه برام تداعی میشد.یکی از بهترین سفرای چند سال پیشم بود.فکر کنم 5 سال پیش بود.اواخر فیلم زیباتر و زیباتر میشد.جایی که زمین شناس توی قناتها داشت لذت می برد از سفرش و همسرش از هم صحبتی با خاله حکیمه.سکانسای جالبی بود.مقنی بی عقل داشت یه چیز دیگه می گفت و زمین شناس یه چیز دیگه.اما روی زمین خاله حکیمه و ماریا با اینکه زبون ظاهر همدیگه ر نمی فهمیدن اما زبون دل همدیگه رو می فهمیدن.حس مشترکی که باعث میشد بدون دغدغه با هم حرف بزن.بی کران ترین حس دنیا.حس مادری.

شما هم حتما" سعی کنین وسط شلوغی های روزانه یه سری به سینما بزنین و خستگیتون رو با خسته نباشید رفع کنین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()   

شناسنامه نوشت

عصبانی و ناراحت بودم.اول از دست خودم.بعد از دست مسئول فرم پرکنی شرکت.بعد از از دست کارگرم.فرمم ثبت نام را اشتباه پر کرده به.منم با اینکه روز جمعه رفته بودم سرکار کار و 2 ساعت علاف شده بودم تا کپی شناسنامه کارگرم بیاد بازم نگاه نکرده بودم به اسمش.فقط محل صدور رو درست کرده بودم.تو فرم ثبت نام به جای شهر محل صدور دهاتی که به دنیا اومده بود رو نوشته بود.اونو به خاطر اینکه پسرش رو ثبت نام کرده بودم یادم بود که محل صدور شناسنامه ش کجاست اما اصلا" حدس نمی زدم که پسوند فامیلیش انقدر چپندرقیچی باشه.

وقتی رسیدم کارخونه بعد قبل از اینکه لباسام رو عوض کنم گفتم صداش کنین بیاد.این یعنی دردسر.بچه های اتاق شروع کردن به پرسیدن که چیه قضیه.به هوای اینکه یه مقداری آرومتر بشم.منم گفتم صبر کنین تا بیاد بالا.وقتی اومد اضطراب رو تو نگاهش دیدم.خیلی آروم پرسیدم: خانوم .... اسم و فامیلی شما چیه؟ بهم گفت.کارت ملی و شناسنامه ش رو نشونش دادم. دیگه نمی تونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم: پس اینی که اینجا نوشته چیه؟ احمد آباد کجاست دیگه؟ مگه اسمی از احمدآباد تو شناسنامه ت اومده؟ چرا بی خودی این اطلاعات اشتباه رو میدی به ما؟ اولش که اومده بودی فامیلیت رو یه چیز دیگه ای می گفتی.یه بار تو بانک ماه اول ما رو به دردسر انداختی.این بار هم مرتبه دوم.مگه محل صدور شناسنامه ت ..... نیست؟ چرا بی خودی نوشتی احمد آباد.فکر کردی توی این خراب شده فقط یه دونه احمد آباد وجود داره؟ هر شهری واسه خودش یه احمدآباد داره و یه علی آباد و یه ممد آباد.بنده خدا مونده بود که چی بگه.با همون لهجه بامزه ش گفت: حقیقتش آقای مهندس این شناسنامه ی من نیست.مال یه خواهر مرده ی منه.اونو دادن به من.منم از وقتی خودم رو شناختم از شناسنامه م بدم می اومد.باورکن اصلا" دوست ندارم نگاهش کنم.الانم دست شوهرمه که فقط گم نشه.نمی دونستم.

با تمام وجود حرفش رو باور کردم.وقتی رفت بیرون از اتاقم به فکر فرو رفتم.نزدیک 50 سالش میشه.از اون زخمایی داره که نیم قرنه باهاشه و نتونسته کنار بیاد باهاش.این نشون میده که کسایی که خیلیا فکر میکنن چون دهاتی هستن و شرایط سختی داشتن از لحاظ معیشت زندگی شرایط روحی و احساسی زیادی ندارن و چیزی حالیشون نمیشه.اما غافل از اینکه اونها هم آدمن و احساس دارن.چقدر آدمها و زندگی هاشون مقوله های جالبی هستن.هر کدوم برای خودشون داستانها جالبی دارن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()   

مناعت طبع نوشت

"سلام مهندس.بفرمائید صبحانه" صداش با لهجه با مزه آذری و انرژی همیشگیش سر صبح ممکن بهترین اتفاقی باشه که وقتی وارد کارخونه میشم برام رخ میده.جوابش رو میدم.بدون اخم و تخم صبحگاهی: سلام به روی ماه پشت ابرت.چطوری پسر خاله؟ یه لبخندی زد و گفت: مخلصیم.بیا و یه روزم با ما صبحانه بخور.گفتم: می دونی که من خونه می خورم.دیگه جا ندارم.وقتی از پله ها می اومدم بالا یه نگاهی بهش کردم.چند تا بربری دستش بود.با تخم مرغ.خوراک صبحگاهی مورد علاقه اکثر کارگرا.کم کم همکارا اومدن.داخلی اتاق که زنگ زد به همکارم گفتم: پاشو.پاشو که منتظرتن.راند دومه.تعارف کرد که بیا بریم و طبق معمول نرفتم.هیچ وقت دوست نداشتم که تو محیط کار با بقیه غذا بخورم.یه جورایی عادت 14-15 ساله س.از اون موقع که سر پا قاشق قاشق می خوردم گرفته تا الان که پشت میز کارم ناهار رو می زنم.بارها هم گفتم به بر و بچ مدیر و مسئول که با کارگرا غذا نخورین.روتون تو روی هم باز میشه و نمک گیر میشین.اما افسوس که فکر آدمها رو نمیشه عوض کرد.وقتی یه نفر هنوز فکر می کنه که کارگر چند سال پیش فقط لباسش و تحصیلاتش عوض شده دیگه نمیشه براش کاری کرد.

وقتی برگشتن تو اتاق ساعت از 10 گذشته بود.منم طبق معمول یخ صبحگاهیم باز شده بود و حوصله حرف زدن با خلق اله رو داشتم.پرسیدم که امروزم محمد بانی صبحانه بود؟ گفتن که بعله.با تعجب و تشر گفتم: بابا این طفلی مگه چقدر حقوق میگیره که وقتی روزکاره همه چترتون بازه رو سرش؟ سه تا بچه داره.شبا میره تو آژانس کار میکنه.خب شمام یه مقداری قبول زحمت کنین.یکیشون گفت: خدائیش راست میگی.دمش گرم. البته اونی که این حرف رو زد خودش همیشه همه رو تو هر چی داره شریک میکنه.از خونه آش و عدسی درست میکنه و میاره. گفتم که می خواین همه مثل اون وحید باشن که هیچی نمی خره اما همیشه می خوره؟ یه مقداری رعایت کنین.این دومی چندین سال اونجا کار میکنه.شایدنزدیک به 10 سال باشه.از بچگیش کار می کرده.الان 25 سالشه.اما مجموعه ای از اخلاق مزخرف و حال به هم زن داره که یکیش اینه.من تا حالا ندیدم چیزی بگیره.تازه اگه بقیه هم چیزی آوردن قایم کرده و تک خوری کرده.نمی دونم تا حالا چقدر بابت این موضوع جریمه ش کردم که خوراکی های بچه ها رو می خوره.آخرین بار هم چند تا کیک و کلوچه خود من رو خورد.فکر کنم چهار من تومن پولش رو داده بودم.جمعه اومده بودم سر کار.به زحمت رفته بودم گیر آورده بودم.در حال نصب یه توالت برای کارگرا بودیم.یکیش رو خورده بودیم و بقیه ش رو یادمون رفته بود برداریم.این نامرد هم همه رو خودش خورده بود.به هیچ کی نداده بود.حالا کل وزنش فکر نمی کنم 50 کیلو بشه ولی ماشالا می خوره.علی القاعده باید الان یه 100 کیلویی وزنش باشه اما خیلی نحیفه. منم وقتی متوجه شدم که خورده 20 تومن جریمه ش کردم.گیر دادم که هر کدوم از کیکها رو 5 تومن خریده بودم و کلی هم پول آژانس دادم که برام بیاردشون.با اینکه می دونه من خیلی حساسم و به قول بچه ها دام هم پهن می کنم اما بازم این ولع ول کن نیست.

یه بنده خدای دیگه ای رو هم داریم که بازنشسته س و دخلش به خرجش نمیرسه و میاد پیشمون کار میکنه.بنده خدا خانمش دیالیز میکنه و خیلی هزینه هاش بالاس اما باز وقتی میگیره برای همه میگیره.حتی سیگاراش رو هم تخس میکنه با بچه ها.تقریبا" از یک هفته بعد از اینکه حقوق میگیره میاد و مساعده می گیره اما بازم مناعت طبعش بالاست.حاضر نمیشه تک خوری کنه.منم خیلی دوستش دارم.به خاطر اینکه هم غیرت میکنه و میاد سر کار هم بخشنده س.

میگن که زمان شیخ ابوسعید ابوالخیر یه خشکسالی میاد و قحطی.مردم از فرط بی پولی با هم دعوا می کردن.یه روز شیخ داشتن تو بازار قدم می زده که یه غلامی رو می بینه.خوشحال و شنگول.سوت میزده و می رفته.شیخ ازش می پرسه چه سریه که خلق اله همه ناراحتن و تو شنگول؟ میگه که: من یه اربابی دارم که یکی دو تا انبار پر از گندم و آذوقه داره.تا چند سال تامین هستیم.غمی ندارم که. شیخ میره تو فکر و میگه: خدایا این بنده تو بنده ی یه بنده ی دیگته.بابت نعمتی که تو به دومی دادی این همه خوشحاله.ما چقدر بیچاره و نا شکریم که تو این همه به ما نعمت دادی و خزانه لطف و کرمی اما بازم داریم با هم می جنگیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

ازدواج من

همه چیز از یه تلفن معمولی شروع شد.دوست عزیزم تماس گرفت که ماها عازم فلان ییلاق هستیم.تو هم باید بیای.منم که مدتها بود آب و هوایی عوض نکرده بودم رفتم. وقتی صبح ساعت 5 میدون آرژانتین بودم متوجه شدم که اونهایی که من رو دعوت کرده بودن نمیان.یه ذره همچین رفتم تو لک.اما خوب دوستای زیادی دارم من معمولا" تو سفرجات و این حرفا.باهاشون سلام و علیک کردم و راه افتادیم به سمت شمال.اونم توی ماه رمضون.مسیر سفر بسی خوش می گذشت.از شوق و ذوقم داشتم برای دوستام تعریف می کردم که چند ماه دیگه میرم سر خونه و زندگی خودم و مستقل میشم. همه داشتن تشویقم میکردن و از آرزوی مزدوج شدن برام می گفتن. منم که کلا" توی این وادی نبودم فقط می خندیدم.توی ماشین یکی از دوستان و همسفرای قدیمی هم بود که تقریبا" یه دو سالی میشد که می شناختمش.چند جا با هم رفته بودیم.دختری بسیار راحت و خوش سفر.یکی از بی آزارترین موجوداتی که می شناختم. تقریبا" آخرای سفر بود ومن که با یکی از همکارام اومده بودم در حال خندیدن و شوخی کردن بودم که چشمم دوباره بهش افتاد.خوابیده بود.یه لحظه دلم لرزید.چهره ش خیلی معصومانه بود.اهمیت ندادم.وقتی رسیدیم مشغول زدن کمپ شدیم و من همکارم رو که خیلی اهل این حرفا نبود رو راه انداختم.قرار گذاشتیم که بریم یه قدمی هم بزنیم.تا من اومدم برم دیدم بچه ها راه افتادن.یه حس عجیبی می گفت برو.تو اون شلوغی فقط کار خدا بود که بعد از رد کردن یکی دو تا دوراهی تونستیم پیداشون کنم.یه جمع 4 نفره بودیم که همدیگه رو مدتها بود که می شناختیم.یکی دو ساعتی قدیم زدیم و کم کم که هوا داشت تاریک میشد برگشتیم.کلی هم عکس گرفتیم.وقتی برگشتیم کمپ و شام خوردیم و دونبال دو نفر به ظاهر گم شده رفتیم!!! نیشخندوقت شد که بازم گپ بزنیم.به لطف عدم وجود دوستانی که من رو دعوت کرده بودن کلی نشستم با دوست بی آزارم حرف زدم.من عادت به زدن حرفهای این مدلی داشتم. معمولا" مته نمی زنم تو اعصاب کسی.آروم آروم باهاش حرف می زنم.هر وقت دلش خواست خودش هر چی دلش بخواد میگه.همین شد که زیر نم نم بارون تا نزدیکای صبح حرف زدیم.صبح هم خیلی معمولی صبحانه رو خوردیم و به سمت تهرون یا علی مدد.آدرس وبلاگم رو بهش دادم تو راه.این کار رو من برای کمتر کسی از دنیای واقعی می کنم.حتی خونواده هم نمی دونن و نزدیکترین دوستام.موقع پیاده شدن هم خداحافظی کردن و این حرفا.

فرداش که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که یه مقداری بی قرارم.به خودم گفتم بی خیال.این نیز بگذرد. یکی دو روز دیگه مثه همیشه از سرت می افته.اما زهی خیال باطل که نیفتاد که نیفتاد.چند روز بعد یه دور همی داشتیم که زنگ بهش زدم و دعوتش کردم.نتونست بیاد.چند وقت بعد یه شب داشتم با یکی از دوستام که درگیر بیماریش بود حرف می زدم.از خوبی های نامزد و کمکهاش می گفت.یهو گفت: تو چی؟ نمی خوای شبیه آدها یکی رو کنارت داشته باشی.بهش گفتم که بی خیال.من سالهاست عطای کار رو به لقاش بخشیدم. تعجب کرده بود.پرسید یعنی هیچ کس نیست توی زندگیت؟ گفتم رهگذر زیاده.اما موندگار نه.بالاخره با سین جیم متوجه شد که انگاری شاخکام یه وری هست.گیر داد که خبر ازش بگیر.منم همونجا چند تا اس دادم و گرفتم. گفت بهم که مبارکه.خندیدم و گفتم چی؟ جواب داد: تمومه.دعوتش کن هفته دیگه بریم لاویج.

نشد که بیاد.اما درست قبل از رفتن به یه مسافرت دو هفته ای نزدیکای آخر شب بود که باهاش تماس گرفتم. تمام شجاعتم رو به کار گرفتم و ازش خواستم که راجع به من فکر کنه.متوجه تعجب نصفه و نیمه ش شدم. من اصلا" عادت به این مدل پیشنهاد دادن نداشتم.خیلی سختم بود.به زور زبونم توی دهنم می چرخید اما خب باید دل رو به دریا می زدم.

رفت و بعد از دو هفته برگشت و بعد از چند روز قبول کرد.اوه منم تو اون زمان خیلی آدمهای قابل اعتمادی نمی شناختم که بی توقع کمک کنن.اولین کسی که ازش کمک خواستم خانم رئیسمون بود که بسی تشویقم کرد.نفر دوم همین گلچهره وبلاگستان ادب پارسی بود که همون شبش باهاش حرف زدم.اونم بسی تشویقم نمود. فکر کنم نفرات آخر هم خانواده م بودن که بعد از قطعی شدن تصمیمم بهشون  گفتم.

به همین سادگی گذشت و گذشت تا اینکه اسفند شد و من رفتم خونه خودم.همون موقعها بود که دل رو به دریا زدم و رفتم با خونواده ش حرف زدم و بعد از چند وقت همه چیز آروم آروم و راحت سیرخودش رو سپری کرد.اوایل شهریور ماه عقد کردیم و اوایل آبان هم عروسی.خیلی راحت و ساده.

به این ترتیب بانوی نقره ای اومد توی زندگیم.فکر میکنم که مهمترین دلیلی که باعث شد بی دغدغه کارامون پیش بره این بود که خودمون برای خودمون تصمیم می گرفتیم. این طوری خونواده هامونم راضی بودن.بچه هم که نبودیم.هم سن و سالیم.یه دلیل دیگه هم این بود که شناخت خوبی از داشتیم و پیدا کردیم.یکی از خوبی های سفر رفتن اینه که میشه آدمها رو توش خوب شناخت و این مساله به ما خیلی کمک کرد.

من از همه دوستایی که تبریک گفتن مچکرم.امیدوارم که همه سلامت باشین و به این اصل همه مون برسیم که خوشبختی و شادی رو باید ساخت نه اینکه دنبالش گشت.

اینم سرگذشت ازدواج من که چند نفر از دوستان عمومی و خصوصی خواسته بودن راجع بهش چیزی بگم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()