آخر خط

حزب باد نوشت

از همون اولی که اومده بودم تو این کارخونه اونم بودش.دنبال یه آدم نیمچه با سواد می گشتم که تو کارام کمکم کنه.متوجه شدم که لیسانس عربی داره.به خودم گفتم حداقل برای شرکت تو کنکور بالاخره یه ریاضی خونده دیگه.صداش کردم که تو کارام کم کم بیاد و وارد بشه.متوجه شدم که حتی کار کردن با ماشین حساب رو هم بلد نیست.اما خب یادش دادم.کم کم انقدر وارد سیستمهای نظارتیش کردم که دیگه جدا شد کلا" از تولید.خودشم علاقه مند بود.در حدی که رفت دانشگاه و حسابداری خوند.از این پودمانیا.

خیلی خوب حرف گوش می کرد.بعد از چند سال یه مدیر برای انبار و بخش مالیمون استخدام کردیم.دیگه باید واگذارش می کردم که بره اونور.متاسفانه مدیر مذکور بدون اینکه با من هماهنگی کنه رفته بود و باهاش حرف زده بود و اونم کلا" هوایی شده بود.از یه مسافرت که برگشتم متوجه شدم با رئیس جونم حرف زدن و ایشون هم گفتن که برن اونور.منم یکی از شدیدترین جر و بحثام رو با رئیسم کردم.فهموندم بهش که کار بسیار اشتباهی بری با زیر دست یه نفر حرف بزنی بدون اینکه به مدیرش بگی.حالا وسط دعواها یه روز اومدم و پیشم گفت که من دیگه نمی خوام اونطوری کار کنم.منم عصبانی شدم و گفتم می تونی بری یه جای دیگه ای کار کنی.مجبور شد بره سر کار قبلیش.بعد از سه هفته ردش کردم رفت.اما متوجه شدم که کلا" چیزی به اسم وفاداری و قدر شناسی نداره.

توی روابط شخصیش هم کاملا" تاثیر پذیر بود.یه مدت با چادرمی اومد و حلقه دستش می کرد.می گفت آدم با چادر احساس امنیت بیشتری میکنه.بعد از یه مدت که با طرف به هم زدن دوباره به حالت عادیش برگشت.همیشه هم میگه که از مردا بدم میاد و اصلا" برام مهم نیستن و از این دری وریا که مال کسایی که دستشون به گوشت نمیرسه.یه چند ماهی میشه که با یه بنده خدایی آشنا شده. کم کم متوجه شدم که دائما" میره بیرون و اتاق و به محض اینکه طرف زنگ میزنه باید جواب بده.یه روز مدیرشو صدا کردم و فیلم کارکرد روز جمعه ش رو نشونش دادم.توی یک ساعت ابتدایی روز 4 بار گوشی به دست شده بود.بهش یه تذکر جدی داد.

از وقتی که متوجه قدر ناشناسیش شدم دیگه آدم حسابش نمی کردم.خیلی سرد و خشک باهاش برخورد می کردم.طوری که می رفت پیش مدیرای دیگه و گله میکرد ازم.ولی خوبیش این بود که همیشه تقریبا" حساب می برد و حد خودش رو می دونست.برعکس بقیه مدیرا باهاش گرم و میگرفتن و چند وقت یه بار به شدت میزدن با تیپ و تاپ هم.مرتبه آخر دیگه با مدیر مستقیمش به شدت دعوا کرد.به خاطر اینکه توی سیستم ورودو خروج برای برادرش یه سری کارچاق کنیکرده بود.زیر بار که نمیرفت. شروع مرد به داد زدن سر مدیرش.برگه مرخصیش رو نوشت و خواست بره که امضا نکردم.یردمش توی یه اتاقی و یک ساعتی باهاش حرف زدم.همچین خودشو بی تفاوت نشون می داد که براش مهم نیست که بمونه یا بره.منم گذاشتم به پای عصبانیتش. بهش گفتم که تا آخر وقت امروز فرصت اره که بیاد و عذر خواهی کنه.یکی دو ساعت بعد فهمیدم که رفته و قایمکی عذر خواهی کوتاهی کرده. وسط حرفام یه جمله بهش گفتم که خودم رو راحت کردم: ((تو اصلا" معنی کلمه وفاداری و قدر شناسی رو نمی دونی.این آدم همونیه که اومده بودی و می گفتی که من فقط زیر دست اون کار می کنم)).

فرداش که با مدیرش حرف میزدم بهش گفتم خیلی دلگیر نشو.این خاصیت خیلی از آدمهاست که وقتی یکی رو پیدا می کنن که بهش تکیه می کنن برای بقیه شاخ بازی در میارن.

اما شاهکار آخرش رو تازه فهمیدم. یه روز شروع کرد به زنگ زدن به ثبت احوال و پلیس +10 .دلیلش هم جالب بود. می خواست اسمش رو عوض کنه و یه اسم مذهبی بزاره رو خودش.دلیلش رو که پرسیدم گفت که نمی تونه بگه.متوجه شدم که طرفش ازش خواسته که اسمشم عوض کنه.باورم نمیشد.فقط بهش گفتم که: آدمی که الان می خواد هویت تو رو عوض کنه فردا می خواد چی کار باهات بکنه؟ می دونستم که بی فایده س به همین دلیل دیگه ادامه ندادم و رفتم سراغ کارام.اما تا آخر شب تو فکرم بود.یعنی به خاطر یه آدم دیگه یه نفر میاد و اسم خوبی که پدر و مادرش براش انتخاب کردن و سالها باهاش زندگی کرده رو عوض میکنه؟ کلا" حزب باد بودن تا این حد دیگه نوبرشه.تعجب

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

سخنران نوشت

روز قبل دیده بودمش.در کنار یکی از همکاران.سلام و علیک خیلی گرمی باهام کرد و ازم یه سری سووال تخصصی پرسید راجع به کار. طبیعی بود که تخصص زیادی نداشته باشه و صرفا" جسته و گریخته یه اطلاعاتی داشته باشه.

فکر کنم کلا" 5 دقیقه هم نشد که بهش توضیح دادم.خیلی تشکر کرد و پرسید میشه از شما هم اسمی ببرم؟ منم خیلی خاضعانه و خوشحال گفتم باعث  افتخار ماست.
چند دقیقه بعد صدای این دوستمون رو شنیدم که داره یه سخنرانی سوپر تخصصی ارائه میده.راجع به چی؟ درست حدس زدین، همون چیزایی که هیچی راجع بهش نمی دونست و اومد از من پرسید.
خدا می دونه چقدر گرفته و چه امتیازایی براش منظور میشه.
چه مملکت گل و بلبلی داریم. تعجبگریهخنده
+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()   

درون نوشت

ماهی ها گریه شان دیده نمی شود.

گرگ ها خوابیدنشان ...

عقابها سقوطشان ...

و

انسانها درونشان ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()   

زایمان نوشت

چند باری میشد که یکی از همکارای خانم گفته بود که می خواد مرخص زایمان بگیره و بعدش بره بیمه بیکاری بگیره و نیاد سر کار.یکی دو ماه عقب انداخت رفتنش رو.تا اینکه چند وقت پیش اومد پیشم که کارت دارم:

ایشون: آقای مهندس راجع به مرخصی زایمان و حقوق بیکمه بیکاریش مزاحمتون شدم.

من: به سلامتی.کی می خواین تشریف ببرین؟

ایشون:آخر این ماه.

من: خب شما مدارک پزشکیتون رو فردا بیارین که من راهنمائیتون کنم از کجا شروع کنین.

ایشون: کدوم مدارک؟

من: عکس و یا گزارش سونوگرافی یا یه چیی تو این مایه ها که پزشک متخصص ویا ماما تائید کرده باشن

ایشون: چی؟

یهو یه فکری زد به سرم.رومم نمیشد.ولی خوب باید می گفتم

من: جسارتا" الان شما باردارین؟

ایشون: (خیلی جدی)  خیر.

در حالی که می خواستم موهامو بکنم بهش گفتم: خوب چه مرخصی زایمانی می خوای بگیری وقتی باردار نیستی؟

ایشون: من نمی دونستم

من: موفق باشین. می تونین برین.

ایشون: تشریف بردن.

من: داشتم از خنده می مردم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

زایمان نوشت

چند باری میشد که یکی از همکارای خانم گفته بود که می خواد مرخص زایمان بگیره و بعدش بره بیمه بیکاری بگیره و نیاد سر کار.یکی دو ماه عقب انداخت رفتنش رو.تا اینکه چند وقت پیش اومد پیشم که کارت دارم:

ایشون: آقای مهندس راجع به مرخصی زایمان و حقوق بیکمه بیکاریش مزاحمتون شدم.

من: به سلامتی.کی می خواین تشریف ببرین؟

ایشون:آخر این ماه.

من: خب شما مدارک پزشکیتون رو فردا بیارین که من راهنمائیتون کنم از کجا شروع کنین.

ایشون: کدوم مدارک؟

من: عکس و یا گزارش سونوگرافی یا یه چیی تو این مایه ها که پزشک متخصص ویا ماما تائید کرده باشن

ایشون: چی؟

یهو یه فکری زد به سرم.رومم نمیشد.ولی خوب باید می گفتم

من: جسارتا" الان شما باردارین؟

ایشون: (خیلی جدی)  خیر.

در حالی که می خواستم موهامو بکنم بهش گفتم: خوب چه مرخصی زایمانی می خوای بگیری وقتی باردار نیستی؟

ایشون: من نمی دونستم

من: موفق باشین. می تونین برین.

ایشون: تشریف بردن.

من: داشتم از خنده می مردم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

برگشتم

سلام
یه چند وقتی نبودم.درگیر کارهای روزمره زندگی.رفقایی که ازدواج کردن می دونن که یکی دو سال اول زندگی آدم می خواد فقط موفقیت به دست بیاره .بیشتر از هر زمان دیگه ای.به همین خاطر مجبورمیشه از بعضی از چیزهای دوست داشتنیش بگذره.به خصوص اینکه پای یه نفر دیگه هم باز میشه که باید براش وقت بزاری وبهش برسی.
کماکان کار می کنم.همون جای قبلی.نمی دونم چی شده اما از اول سال رفتار رئیس جان عوض شده و آزادی خیلی بیشتری بهمون میده.بیشتر هم حرف گوش می کنه.این چند ماه از سمت اون فشار غیر معقولی بهمون وارد نشده.اما سرمون شلوغ تز شده.
کماکان گاهی تو کوهستانهای تهرون یه قدمی می زنم.با بان. دو تایی.کنار هم.
کماکان مسئولیت رو حس میکنم در قبال جامعه و سعی می کنم به آدمها کمک کنم.همین دیشب بود که وقتی سه نفر افتاده بودن به جون یه نفر با برادر بزرگترم رفتیم و جداشون کردیم که مبادا کار به جاهای باریک بکشه و یه اتفاقی رخ بده که نشه جمعش کرد.
کماکان توی اینترنت میام اما بیشتر برای تجارت و کار.ولی تصمیم گرفتم که از این به بعد گرد و خاک این خونه رو هم بگیرم و بیشتر بیام سر بزنم.
به امید روزهایی که همه به هم سر می زدیم و توی دنیای بی توقع مجاز هوای همدیگه رو داشتیم.
+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٦
    پيام هاي ديگران ()   

تولد نوشت ششم

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

چقدر دیدن این ((تو)) پر رنگ به آدم انرژی میده.مچکرم بانوی نقره ای. به خاطر اینکه ((تو)) ی زندگیم رو پر کردی

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

طلا نوشت

همه دوستش دارن.اخلاقش تکه.پشت اون سیبیلای کلفتش یه لبخندی همیشه داره.لهجه شمالی بامزه ش هم مزید بر علت دوست داشتنش شده.با اینکه سیاتیکش اذیتش می کنه اما همیشه موقع بار چیدن خودش کمک می کنه.تا خرخره هم ماشینش رو پر میکنه. پارسال یه آن جنبیدم و متوجه شدم که 8 ماهه که کرایه ازمون نگرفته.زنگ بهش زدم ببینم اشتباه میکنم یا نه.گفت: والا روم نشد بیام و بگم کرایه هام رو بدین.سه سوته پولش رو براش واریز کردم به حسابش و بهش گفتم که خودت اول هر ماه بیا لیست ماه قبلت رو بده.ماها سرمون شلوغ میشه و از دستمون در میره.

از اینکه کرایه ها رو برامون کمتر می زنه و بی سر و صدا منتظر میشه بگذریم کارش هم تقریبا" دقیقه.

این هفته زنگ بهش زدم که بیاد و کارش داریم.وقتی رفت و برگشت بهش گفتم که یه بار دیگه ای هم داریم که تو وانت جا میشه.اما می خوام بدمش که تو با نیسانت ببری.کرایه رو وانتی بزن براش.دیدم یه ذره مععذب و شد و گفت: نه،میشه نبرم. با خنده بهش گفتم که: چیه؟ مگه بار دیگه ای داری ببری؟ پاشو برو دو زار کاسبی کن پیرمرد. گفت: آخه بار وانت مال کس دیگه ایه. من نمی خوام بار اونو ببرم.

تشتک مغزم داشت می پرید.گفتم: ببین مطمئن باش اگه طرف بی کار بود از صبح اینجا نشسته بود.حالا تو چند دقیقه صبر کن. خیلی سریع با یکی دو جای دگه هم هماهنگ کردم که باراشون بره.صداش کردم و گفتم: حالا بار نیسانی شد.برای سه تا مشتری. ببر باربری و از هر کدوم سوا سوا یه مبلغش بگیر.هم به نفع اونا میشه کرایه کامل ندن، هم به نفع تو که بیشتر کاسب شی.

وقتی داشتم برای بچه ها تعریف می کردم همه کف کرده بودن.واقعا" تو این دوره و زمونه این آدمها حکم طلا رو دارن.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()