آخر خط

قانون کار نوشت 2

چند روز بعد از جلسه هئیت تشخیص تقاضای یک جلسه به آقای رئیس دادم.یه جلسه که توش مدیرهای شرکت بیان و برنامه های و نظرات خودشون رو بیان کنن.بعد از دو سه روز که این کار رو نکردن آقای مدیر من خودم به صورت خود جوش این جلسه رو برنامه ریزی کردم که برگزار بشه.یه نیم ساعتی دنبال همه گشتم تا تشکیل بدیم جلسه رو.قبلش بهشون گفتم که پیشنهادات خودشون رو ارائه بدن.از قیافه آقای رئیس معلوم بود که خیلی تمایل به بودن تو جلسه نداره اما مجبورش کرده بودم.

طبق معمول جلسات ایرونیا اولش که همه زیرزبونی می خوان تا حرف بزنن بود.من شروع کردم به خوندن پیشنهاد یکی از بچه ها که رئیس گفت بزار خودش بگه.اینطوری چیزی از قلم نمی افته.نفر سوم من بودم که حرفا و برنامه هام رو برای سال جدید ارائه دادم.نفر بعد از من مدیر انبار و حسابداریمون بود.گیر داد به اینکه همه جا آئین نامه انظباطی دارن.ما باید آئین نامه داشته باشیم نه اینکه هر کی هر جوری دلش می خواد رفتار کنه.زن مردم رو میارن تو اتاق و جلوی چند نفر اشکش رو در میارن. اینطوری که نمیشه.باید طبق قانون باشه.یا اینکه نفری که روزی 20 تومن درآمدشه رو یهو 50 تومن جریمه می کنن. به طور مشخص منظورش من بودم.رئیس جان منو نگاه کردن و گفتن که خب ایشون راست میگن بیستاب جان. منم جواب دادم شما مگه اتاق اختصاصی برای من دارین که من توش راحت باشم و با پرسنلم راحت حرف بزنم؟ طوری میگین انگاری من لذت می برم از این کارا.نفری که هنوز یک ماه نیست اومده و داره مدیر یه بخشی رو جلوی یکی دیگه مسخره می کنه 4 روز دیگه اگه جلوش رو نگیری همین آقایی که الان قلبش اومده تو دهنش رو میکنه مضحکه عام و خاص.من خیلی آروم داشتم ازش تعهد می گرفتم. خودش می خواست شلوغ بازی دربیاره که تعهد نده اما بی فایده بود.وقتی جلوی بقیه یه نفر رو مسخره میکنن باید جلوی بقیه هم جواب بدن.وگرنه کلی از اینا سر کچل من براشون بساط خنده س اما نمیان جار بزنن.

در ضمن آئین نامه انظباطی یه چیز کاملا" داخلی و بستگی به شرایط کارگاه داره.نفری که ول می کنه 4 روز بی خبر میره اگه جلوش نگیری کارخونه رو می فرسته رو هوا.شما مطمئن باشین برای اشتباه مرتبه اول کسی جریمه نقدی نمیشه .منم یه طوری جریمه می کنم که بازدارنده باشه.وگرنه بی فایده س.

ایشون گفتن که:اگه کارگر بدونه که کاری که می کنه جریمه ش چیه اصلا" سمتش نمیره.جواب دادم: آقا شما دزدی می کنی؟ مگه تمام مجازاتهای قانونی دزدی رو می دونی؟ به لحاظ اخلاقی دزدی نمی کنی.اونم یه انسانه و از من و تو بهتر می دونه که کی بپیچونه و کی نپیچونه.بحثمون از لحاظ کاری بالا گرفت و رئیس جان فرمودن که خودشون راجع به این قضیه تصمیم می گیرن. چیزی که خیلی علاقه دارن.منم خیلی جدی گفتم پس تا زمانی که شما آئین نامه رو اعلام می کنین نیروی انسانی شرکت چی میشه تکلیفش؟ من با روشهای خودم کار می کنم. تیر آخر رو هم اینطوری شلیک کردم که: حالا من نمی دونم که واقعا" انبارها و حسابداری شرکت انقدر بدون مشکلن که آقای ... به جای فکر کردن راجعه به کار خودش اومده و تو کارای من نظرمی ده و دخالت می کنه؟ خوبه الان من بگم که وسط اردیبهشت و ما هنوز انبار پارسالمون رو نبستیم و موجودی اول دوره مون معلوم نیست برای سال جدید؟ جر و بحثمون خیلی بیشتر شد و آخر الامر رئیس جان فرمودن که من کماکان به کار خودم ادامه بدم تا ایشون تکلیف کار رو معلوم میکنن.این یعنی که تا 50 سال دیگه هم هیچ اتفاقی رخ نمیده.چون معمولا" این کار رو نمی کنن و خودشون حوصله شروع یه همچین کاری رو ندارن.

ایشون که تشریف بردن ما به حرف زدنمون ادامه دادیم.فارغ از فضای کاری و بیشتر دوستانه.بهش گفتم که: ببین اصغر جان این سیستم کاری و آئین نامه و این قانون کار برای جامعه ایران نوشته نشده.اینها مبناهای غربی دارن.برای جوامعیه که توش کار گروهی و دموکراسی معنی داره نه جاهایی مثل ما که تا به یکی میگی چرا اینطوری عمل کردی یا قهر میکنه میره و دستت رو تو حنا میزاره یا اینکه میره یارکشی میکنه که پوزت رو بزنه.به جای اینکه بیاد و خیلی منطقی توضیح بده.برای کسایی که می دونن توی 8 سال کاری باید کار کنه نه اینکه فکر دودره بازی و فحش دادن به کارفرمایی باشه که براش کار کنه و همه فکرش توی رفتن به خونه و برنامه های غیر کاریشه.مثلا" طبق قانون کار شما نمی تونی یه کارگر رو تنبیه کنی که بره یه شغل توی ردیف حقوقی و کاری پائینتر انجام بده.بعد نتیجه ش میشه همون خانمی که 23 تا مورد انظباطی توی پرونده  بود که یکیش زدن زیر گوش مدیر عامل بوده.بعد وقتی می خوای تنبیهش کنی کمیته بررسی نمیزاره.بعد مدیر عامل میاد و میگه حق ورود به کارخونه رو نداره که بره اداره کار شکایت کنه.الان من یه دستور العمل انظباطی برای بچه ها نوشتم.اینا یه روز از کار هم کش میرن.فرداش تو جیبشون موبایل میزارن که حرف بزنن.پس فردا ناهارشون رو خارج وقت خودشون می خورن.خوب من بیام برای تک تک اینا جریمه تعیین کنم؟ باور کن از کل آئین دادرسی ایرون بیشتر میشه.

سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه و گفت: ما کم کم داریم کارمون رو بزرگ می کنیم.باید به همون اندازه هم خودمون و قوانینمون رو بزرگ کنیم.اینجوری نمی تونیم 4 روز دیگه کار کنیم.چون اگه بریم جای بزرگتر شما که به همه کارخونه نمیرسی همیشه سر بزنی.اونطوری دیگه هر وقت تو باشی کار میکنن.نباشی کار نمی کنن.

بهش گفتم: ببین ایرونی جماعت عادت کرده همیشه یه ناظم رو سرش باشه.نمی تونه بدون اون کار کنه.تو الان داری خونه می سازی واسه خودت.چرا صبحها 2 ساعت دیر میای؟ چون میری اونجا که کارگرا رو بیدار کنی تا لنگ ظهر نخوابن و شروع کنن به کار کردن.تازه بعد از تو فامیلتون میاد و کار رو تحویل می گیره.بازم شب میری می بینی کلی دودره کردن.الان ما فیلترهای نظارتیمون کم کم داره از کارگرامون بیشترمیشه.چرا؟ به خاطر اینکه به جای اینکه طرف رو مجبور کنیم که خود نظارتی کنه همه ش براش فیلتر درست کردیم.اونم تا یه جنس خرابی میزنه میگه خب مگه من تنها بودم.ناظر هم بوده.من سرم مشغوله تولیده اما اون می تونه ببینه؟ آخه این شد حرف؟ همه اینها در اثر اینه که توی این یکی دو ساله آقای مهندس رویه ش عوض شده.نه به قبل که پدر کارگر در میومد و دو زار می گرفت نه به الان که چند وقت یه بار یه افزایش حقوق میده بدون اینکه به کارگر بفهمونه که باید راندمان کارشو بهتر کنه.نتیجه ش این میشه که می بینی.

حرفهامون تمومی نداشت.به قول دوستم بزرگترین شباهت ما دوتا این بود که جفتمون یه روزی کارگر بودیم و الان دلمون براشون می سوزه.اما تفاوتمون باعث میشد با هم کنار نیایم.من کنده بودیم از اون دوران و الان به خودم قبولونده بودم که مدیرم. اما اون هنوز افتخار میکنه که کارگره و میگه فقط برای کارگر دلسوزی کنین.اونم برای کسایی که اگه ولشون کنی خودشونم نمی تونن از حق خودشون دفاع کنن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

قانون کار نوشت 1

خیلی حالت بدیه وقتی آدم بین دو امر قرار می گیره که هر دوتا هم درستن و باید (تاکید می کنم باید) طرف یکی رو بگیره.برای چندمین بار بود که میرفتم جلسه هیئت تشخیص اداره کار برای شکایت کارگرا.رئیس جون لطف کرده بودن و یادشون رفته بود که ساعت 10 صبح وقت دارن.ساعت 9 به من زنگ زدن که برو اونجا و تموم کن کار رو.دیگه نمی خوام اسم این بابا رو بشنوم.

یه مقدار دیر رسیدم.انتظار داشتم که وقتی می بینمش سرسنگین باشه.حدودا" یک ماه پیش رفته بود دادگاه انقلاب شکایت کرده بود که من سه ماه پیش دستم اینجا آسیب دیده و تمومه دیگه.وقتی با کارشناس رسمی دادگستری اومدن تو کارخونه برادر رئیسمون رفت باهاش دست بده.جواب سلامشم نداد و سرش رو انداخت پائین و اومد تو.خنده م گرفت از سادگی این برادر رئیسمون که فکر میکنه انسانها فرشته های پاکن.جنان دستش رو گرفته بود و گردنش رو کج کرده بود که انگار شمشیر خورده. در صورتی که توی دی ماه دستش رو کرده بود یه جای دستگاه که نباید می کرد.بعدشم از ترسش کشیده بود و همین باعث شده بود که پوست یکی از انگشتاش کنده بشه و تاندونش هم آسیب ببینه.بردیم براش بخیه زدیم.دکتر سه روز بهش استراحت داد اما این تا یک هفته سر کار نیومد.بعدشم که دیگه بازیش شروع شد.انقدر اذیت کرد و دودره کرد تا آخر سال رئیس جان گفتن بعد از عید نیاد سر کار.روز اول بعد از عید اومد سرکار و ما عذرش رو خواستیم.

برخلاف انتظارم بلند شد و بدو اومد به طرفم و سلام کرد.منم باهاش احوالپرسی کردم.گفت: تو رو خدا یه کاری کن من یه چیزی دستم رو بگیره.به ناحق منو انداختن بیرون.تو که شاهدی. با خنده گفتم: آره واقعا" داشتی با وجدان کار می کردی و انداختنت بیرون.

رفتم از مدارک کپی گرفتم و اومدم دیدم نوبتمون شده.در این موارد 5 نفر حاضر میشن: نماینده اداره کار که رای رو صادر می کنه.نماینده کارفرماها که یه کارفرماست،نماینده کارگران که یکی از اعضای انجمن داخلی یه کارخونه ای، شاکی و متشاکی.

نماینده اداره کار خودش رو خیلی بداخلاق نشون می داد و جدی.گفت: شاکی کیه؟ کارفرما کیه؟ من معرفی نامه م رو نشون دادم و کارت ملیم رو.پرسید خود کارفرما کجاست؟ جواب دادم که نمی دونم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت: یعنی چی نمی دونم؟ منم خیلی ریلکس جواب دادم: یعنی نمی دونم کجاست و به منم مربوط نیست. آخه دست خودم نیست از آدمهایی که قاطی بازی بی خودی در میارن خوشم نمیاد.با یه لحن جدی ای گفت: تسویه حاب داره؟ جواب دادم بعله.کارگرمون گفت: نه آقا من طلبکارم. بهش گفتم: مگه تمام پول پارسالت رو ندادیم با عیدیت بهت؟ از پارسال چی طلبکاری؟.قاضی جان فرمودن: تسویه حسابش رو بده.منم کپی تسویه حساب رو بهش دادم.دیدن و گفتن: این مگه امضای تو نیست؟ گفت: نه از امسال یه روز کار کردم. کل 17 روز رو می خوام. طرف یه نگاهی به من کرد و من زیر لب یه لبخندی زدم.قاضی جان فرمودن که: قرارداد کارش رو بده. منم کپیش رو دادم.تمام مستندات بین همه رد و بدل شد و مطمئن شدن که درسته.یهویی طرف گیر داد: اصل اینا رو هم بده.گفتم: پیشم نیست.خیلی غضبناک گفت: پس چرا اومدی؟ خیلی خندان جواب دادم: منم نمی خواستم بیام اینجا.گفتن بیا.اینا هم مدارک. هیچ کی نمیاد اصل مدارک رو با خودش اینور و اونور کنه.طرف گفت: خب اگه این آقا ادعا کنه این اثر انگشتش نیست چی؟ گفتم: اونوقت کار ارجاع میشه به قوه قضائیه.اونجا قاضی یه کارشناس معرفی میکنه.میریم پیشش، ایشون اثر انگشتش رو میزاره منم اصل سند رو میدم.بعد قاضی اعلام میکنه حکم رو. یهویی ساکت شدم.طرف مونده بود چی بگه.یهویی شروع کرد داد و هوار: آقا من باید ببندم این رو.نباید پرونده واسه فردا باز باشه.منو ... گشاد نیستم و ... .منم زیر لب می خندیدم و جواب نمی دادم.یه نیم نگاهی به اون دو تای دیگه کردم.نماینده کارفرماها هم خنده ش گرفته بود.داد و هوار یارو که تموم شد گفت: میری به کافرمات میگی تا ساعت 2 اینجا باشه و گرنه از این به بعد تمام حکمها رو به ضررش میدم.از جام بلند شدم و گفتم: باشه قربان.من با اجازه تون زحمت رو کم کنم.فقط کارت ملیم رو هم بدین.سرش رو انداخت پائین و گفت: اصل سندا رو کارفرمات بیاره کارت ملیت رو میدم به خودش.منم خیلی خونسرد گرفتم: باشه مهم نیست.رسیدش رو بدین به من پس. تیریپ جدی برداشت و گفت: اینجا یه اداره دولتیه.با اینکه عصبی شده بودم اما باز با خنده بهش گفتم: خوب باشه.برام مهم نیست.هر کی کارت ملی من رو می گیره باید رسیدش رو بده.من که از پشت کوه نیومدم.کارفرما یکی دیگه س اونوقت من باید کارت ملی بدم؟ اصلا" شما حکمت رو بده.فکر کن این مدارک موجود نیست.نهایتش رئیس ما میاد و درخواست تجدید نظر میده.چرا انقدر عصبانی میشی؟ واسه سلامتیت خوب نیست!!!! این جمله آخر رو که گفتم خنده رو صورتم پهن شده بود.بیچاره طرف نمی دونست چی کار کنه.گفت: بیا آقا ببره این کارتت رو.با پوزخند گرفتم ازش و یه نیم نگاه به اون دوتای دیگه کردم.نماینده کارفرماها یه چشمک بهم زد و گفت: حالا ایشون میتونن برگردن سرکارشون؟ جواب دادم: اگه به من بود ایشون رو برنمی گردوندم. یک ماه تمام صبح می اومد و عصر با اضافه کار میرفت.بهش گفتیم برو تو شیفت شب مثل بقیه.می گفت: دستم خون میاد و درد می گیره.اضافه کارش رو برداشتیم ناراحت شده بود که چرا.بعد از چند روز اومد خواهش و تمنا که میرم شیفت شب.پزشکی قانونی هم تائید کرده که از بس معالجاتش رو بی خیال شده وضعش بدتره شده.میگه من نمی تونم بیشتر از دو کیلو بار بردارم با دستم.آقا اگه انگشت آدم رو هم قطع کنن با اون یکی انگشتاش می تونه کار کنه.این فکر کرده که ما نمی فهمیم. تقصیر خودش بوداز بس دودره بازی درآورد.کارفرما هم حوصله ش سر رفت.کاملا" قانونی باهاش برخورد کرد. قراردادش رو تمدید نکرد.نماینده کارگرا گفت: خوب آقا این بنده خدا دو تا بچه داره.از نون خوردن انداختینشون شما. پس انسانیت چی؟ گفتم: انسانیت اینه که وقتی آدم می تونه کار کنه از کار نزنه که نون حروم ببره خونه برای زن و بچه ش. همین حالا که من اینجام به حکم قانون اینجام نه انسانیت.چه سریه که وقتی قانون به نفع پولداراست همه شاکی میشن؟ اما اگه طبق همین قانون چند میلیون تومن الان کارخونه ما جریمه میشد همه راضی بودن.اگر انسانیت مهمه از ازش بپرسین که چرا به دروغ می گفت نمی تونم شبا کار کنم اما وقتی اضافه کارش قطع شد اومده بود گریه و زاری که می خوام برم تو شیفت اضافه کار.روبه کارگره کردم و گفتم: جواب بده دیگه.چرا ساکتی؟ اونم شروع کرد یه مشت دری وری گفتن که ما شهرستانیا بدبختیم و نمی دونیم و حقمون رو دارن اینا می خورن.بهش گفتم: چرا نمیگی رفتی شکایت کردی دادگاه چه حکمی بهت داد؟ چرا نمیگی اگه ما جلوی کارشناس دادگستری رو نگرفته بودیم زده بود شهیدت کنه بس که دروغ گویی؟

خیلی جدی به طرف گفتم: اصلا" یکی از بزرگترین بدبختیای ما این قانون کار احمقانه ایه که داریم.راه رو برای دزدی باز میزاره.هم کارفرما ازش ناراحت و هم کارگر.طبق همین قانون مزخرف من اگه بخوام اضافه کار برای نیروهام بزارم باید بیام اداره کار رو مطلع کنم که تا چه تاریخی و چه ساعتی این روزا میخوام این کار رو بکنم.خنده دار نیست؟ حالا مثلا" شما بدونین این مطلب رو چی کار می کنین؟

نماینده اداره کار گفت: بابا این از من و تو بهتر می دونه این چیزا رو.بی خودی نیست که طرف خودش نمیاد.اون بدبخت میشینه اینجا و هیچی نمیگه.این الان ما رو محکومم می کنه.انگار جامون عوض شده.یه خنده ای بهش کردم و گفتم: میگم اصل مدارک رو بیارن.خداحافظی کردم و اومدم بیرون از اتاق.

ادامه دارد ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()   

تولد نوشت پنجم

سلام

امروز تولد پنجمین سال وبلاگمه.چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که وسط کلی مشکل و دردسر آدمهای واقعی اومدم تو دنیای مجازی و با شخصیتهای مجازی دم خور شدم.انصافا" هم آزاری نداشتن.زمانی بود که ساعتها تو نت بودم اما این روزا دیگه وقتش رو ندارم زیاد بیام.دورادور اما حواسم به دوستام هست.

مچکرم که همه تون هستین.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

مدیریت آپارتمان نوشت

جلسه آپارتمان ساعت 9 بود.آماده بودذم که برم یهو برق رفت.یکی دو دقیقه منتظر موندم و آخر سر رفتم.یکی از ساکنین رو دیدم.سلام و علیک کردم باهاش.مسئول قبلی رو هم دیدم که می خواست بیاد.رفت تو خونه شون دوباره.یکی دو دقیقه بعد اومد بیرون و سلام و علیک کرد.پرسیدم واحد سه خونه بود عصری که من اومدم.واحد 2 رفت دنبالش.یکی دو دقیقه منتظر موندم و دیدم خبری نشد.رفتم در خونه شون رو زدم که چی شد آقا؟ گفت: زنگ زدم جواب نداد تلفنش رو!!! خیلی پر توقع بهش گفتم: آقا من رو تو حیاط منتظر گذاشتین که بهش تلفن بزنین؟ می رفتی در خونه ش در می زدی خوب.خودم رفتم در زدم و متوجه شدم که نیست.

دوباره برگشتم متوجه شدم که خانم مسئول قبلی تشریف بردن خونه شون.منم به آقای واحد 2 گفتم که با اجازه تون منم میرم خونه.یهویی در رو باز کرد و اومد بیرون.گفتم که خانم می خوای امشب جلسه برگزار کنیم یا نه؟ واحد 3 نیستن.گفت: والا نباشن که مشکلی نیست.اکثریت هستیم.من یه سالم تموم شده و دیگه نمی خوام مدیر باشه.قبضا هم عقب افتاده.دیگه هم پرداخت نمی کنم.

خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا اون موقع اما آخر سر شاکیم کرد با این حرفاش.بهش گفتم که مگه الان مسئول آپارتمان شما نیستین ؟ و وقتی که مسئول هستین باید تمام کارا رو انجام بدین؟ یعنی چی که تموم شده دوره م.می خواستین زودتر جلسه بزارین.هر جریمه ای بابت عقب افتادن این قبضا شامل حالمون بشه تقصیر مستقیم شماست.دستپاچه گفت: خوب دوره من تموم شده.خیلی جدی بهش گفتم که: به کی واگذار کردین کاراتون رو؟ گفت: من به خانمتون گفتم که من دیگه نمی خوام باشم و واحد 2 هم قبل از من بوده و به واحد 3 هم نمی خوایم بدیم مسئولیت رو.بهش گفتم که خانم من هنوز یک ماه نمیشه که اومدم.فامیلی شماها رو بلد نیستم هنوز.در ضمن شاید ما بخوایم بدیم به واحد 3 مدیریت رو.شما که نمی خوای بر عهده بگیری کارا رو لطفا" دخالت نکن.اینو که گفتم دیگه ساکت شد.

آقای واحد 2 گفتن که قبل از ایشون من بودم.واگذار شد به ایشون الانم نوبت واحد دیگه ایه.گفتم بهش من 25 سال آپارتمان نشینم.مشکلی با این قضیه ندارم.اما کسی نمی تونه بگه من نمی خوام یه واحدی مسئول باشه.شاید ما دلمون بخواد.کار که به اینجا رسید مسئول آپارتمان شروع کرد به غیبت کردن پشت سر واحد غایب و از بدی هاش گفتن.منم به روی خودم نیاوردم.آخر سر قبول کردم که برای یک سال مسئول آپارتمان باشم.فرداش هم صورت جلسه رو نوشتم و دادم همه امضا کردن.به جز واحد غایب.

دو سه روز بعد عصر دیری بود که واحد غایب اومد در خونه مون رو زد.بعد از احوالپرسی معذرت خواهی کرد که روز جلسه نبوده و گفت اگه میومدم دعوام میشد با مسئول آپارتمان.منم گفتم: کار خوبی کردین خانم.ظرف مدت چند دقیقه ایشون هم شروع کردن پشت سر خانم مسئول قبلی حرف زدن.گفتم حالا هر چی بوده مال قبل از اینکه من بیام بوده.الان ما می خوایم راهروها رو نقاشی کنیم و ... .ایشون فرمودن که من قبلا" گفتم این کار رو بکنیم اما اون خانم مخالفت کرده.الان که اون موافقه من مخالفم. بهش گفتم خانم میل خودتونه.ما رنگ می کنیم.شما مشارکت نکنین.اشکال نداره.یه ذره موند و گفت: من با تعویض حبابها هم مخالفم.خیلی خونسرد گفتم: اشکالی نداره خانم.مال شما رو عوض نمی کنیم.عین حرفایی که در جواب غیبت اون شب اون خانمه رو گفتم بهش زدم.فقط یه جا که گفت من منشی دادگاهم و حقم رو می دونم و کسی نمی تونه مجبورم که که پول بدم گفتم: خانم وقتی مسئول آپارتمان به نمایندگی از اکثریت موافق یه چیزی میگه شما قانونا" باید عمل کنین.به من نگین این حرفا رو. اینو که شنید از در دوستی دراومد: آقا شما کرد هستین؟ من اون شب صدای حرف زدن پدرتون رو شنیدم با شما.ما همشهری هستیم و هوای همدیگه رو باید داشته باشیم و ... .منم با لبخند گفتم: بعله پدرم کرد هستن ولی من تو تهرون به دنیا اومدم.

خلاصه که هر چی گفتن این دو نفر در رابطه با همدیگه من اصلا" چیزی نگفتم و کل کل نکردم باهاشون.طفلیا مونده بودن که چی کار کنن.وقتی اومدن خونه بانوی نقره ای پرشید چی شد؟ گفتم که هیچی می خواست کل کل کنه باهام.منم اصلا" تحویلش نگرفتم.هر چی گفت نمی کنم گفتم که نکن باشه.

چند روز بعد

آقای بیستاب حالتون خوبه؟ با لبخند خانم واحد 3 احوالپرسی فرمودن.تشکر کردم.حق السهم قبض گاز رو پرداخت کردن و فرمودن: من هزینه خرید لامپ رو نمی دم.منم گفتم که اشکالی نداره.ندین.گفت آخه اون خانم واحد 1 چند وقت پیش حباب لامپ جلوی در خونه شون رو عوض کرد.دریل که زد خورد به سیم برق.از اون به بعد تند تند لامپ در خونه ش می سوزه و مال ماها سالمه.به هر حال ماها که از دهات نیومدیم یه چیزایی از فاز و نول برق حالیمونه.منم خیلی جدی گفتم: بعله خانم.مشخصه که شما آدم با واردی هستین فقط من لامپ پاگرد رو عوض کردم نه در خونه رو.ایشون خیلی جدی فرمودن: خوب اینا به هم وصله.این زده اونو هم خراب کرده.منم خیلی عمیق گفتم: آهااااااااااااااااا.اینه پس قضیه.وقتی اومدم تو واحد خودمون داشتم از خنده می ترکیدم.بانوی نقره ای می پرسید چی شده؟ گفتم این خانم طبقه پائینیه خیلی وارده تو امور برقی.نقره ای جان فرمودن چطور؟ گفتم مثل اینکه یه بابایی تو طبقه اول دریل کاری کرده و صاف رفته تو کابل برق بعد به جای اینکه برق بگیردش و خشکش کنه چند وقت یه بار لامپ می سوزه.تازه سرایت هم می کنه به چند تا پله اونورتر و لامپ اونو هم می سوزونه. نقره ای جان خیلی از برق سر در نمیاره اما خوب در این حد می دونه که اینها یه مشت دری وری بیش نیست.خلاصه که کلی عیش اون شبمون کوک شد.

 

پ ن: صدای ما رو از وبلاگ بیستاب می شنوید.یه طرز خنده داری چند هفته از اینترنت به دور بودم.اما حالا برگشتم.به همه تون سر می زنم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

اروپاگردی

پسرک خیلی شاد بود همیشه.از این مدل شیطونایی که حرف هم گوش میدن و آدم لذت می بره وقتی باهاشون سر و کله می زنه. اما اون روز کاملا" هنگ کرده بود.نه شیطنت می کرد و نه چیزی می خواست.حتی شکلاتی که مورد علاقه ش بود.چیزی هم بهش می دادی با بی میلی تمام می گرفتش و می انداختش یه سمت.باورم نمیشد که تا این حد درک داشته باشه.

پدر و مادرش نتونسته بودن براش ویزا بگیرن.تصمیم گرفته بودن بدون تنها پسرشون برن مسافرت اروپائیشون.یه هفته بچه رو سپرده بودن به فامیل.اونها هم همون روز اول کار داشتن و سپرده بودنش به مادر من.این بچه فقط چند ساعت بعد از رفتن پدر و مادرش حس کرده بود رفتن یه جایی.با اینکه جفتشون کارمند بودن و از صبح تا شب بیرون بودن و فقط شب به شب بچه رو می دیدن ولی بچهه فهمیده بود قضیه رو.هر کی می دیدش دلش براش می سوخت.قیافه ش تو یادمه وقتی برای بار اول برف رو دیده بود.خیلی کنجکاو داشت بیرون رو نگاه می کرد که یه چیز سفیدی داره از آسمون میاد پائین و وقتی بیرون رفتیم زیر برف کلی حال کرده بود.اما کاملا" با اون روزاش فرق کرده بود.دلتنگی تو صورتش موج میزد.

هر چی مادرم می گفت: برو یه ذره باهاش بازی کن.با تو جوره.اما فایده نداشت.اصلا" محل نمی داد.انگار غم دنیا جمع شده بود تو دلش.خیلی باهاش ور نرفتم.بی خیالش شدم.

نمی دونم چطور پدر و مادرش دلشون اومده بود یه هفته بچه شون رو ول کنن؟ اونم به بهانه سفر اروپائی.جالب اینه که وقتی برگشته بودن و مادره با چشم گریون رفته بود بچه ش رو بغل کنه اصلا" تحویلش نگرفته بود و رفته بود یه سمت دیگه ای. مثل اینکه تا آخر شب باهاشون قهر بوده.

حالا اگه یه روزی این بچه صاحب خونواده بشه و مادرش رو نگه داری کنه و یه هفته ولش کنه و بره مادره راجع به بچه ش چی میگه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()   

قصاص نوشت

بخشش.اعدام.مجازات.جان در برابر جان.حقشه.فردوسی پور.فوتبال.اینا چیزایی که توی این یکی دو هفته خیلی تو دهنا می چرخه حرفش.بعد از اینکه یه خانواده ای توی شمال کشور از حق قصاص خودشون گذشتن موجی از بخشش محکومین مجازات به اعدام توی کشور راه افتاده.چیز عجیبی هم نیست اصلا".چون ما ایرونی ها معمولا" مردمی هستیم که تبلیغات و اتفاقات نقش بسیار مهمی تو تصمیم گیری ها زندگیمون داره.صبح فریاد زنده باد مصدق سر می دیم و شب مرگ بر مصدق.

چند وقت پیش سالروز جدایی بحرین از ایرون بود.داشتم مذاکرات مجلس رو می دیدم که وزیر خارجه لایحه ی جدایی بحرین ازخاک ایرون رو به صحن مجلس آورده بود.یکی از نماینده ها به اسم پزشک پور یک نطق بسیار آتشین داشت می کرد که یعنی چی ما به جدایی یک تکه از خاک وطنمون رای بدیم؟ فکر کنم تو دنیا بی نظیر یا کم نظیر باشه که مجلس یه مملکتی لایحه جدایی قسمتی از خاک خودش رو بررسی کنه.وقتی ایشون دلایل مخالفت خودش رو می گفت فریاد ""صحیح است"" توی مجلس بلند بود.تقریبا" اکثر نماینده ها موافق حرفای آقای پزشک پور بودن.تنها صدایی که می گفت"" صحیح نیست "" صدای وزیر امور خارجه بود.خلاصه سرتون رو درد نیارم که از اون همه فریاد و آه و ناله کلا" سر جمع 4 نفر رای موافق ندادن به جدایی بحرین از ایرون.این موضوع تا چند روز بحت اصلی خنده ما بود تو محل کارمون.

بگذریم و بیایم سر بحث شیرین قصاص.قصاص کردن دلایل فقهی و قانونی بسیار زیادی داره.ساده ترین منطقش هم اینه: آقا جان کم و زیاد نداره که،درست در برابر ضرر زده شده باید ضرر داد.به خصوص برای اونی که عمدا" یه کاری می کنه. این منطق اما برای کسایی که معتقد به اصول علم روانشناسی و حقوق بشر جدید هستن قابل درک نیست.اونها می گن که آدم ممکن در یک لحظه یه اشتباهی بکنه چرا باید سابقه قبلی زندگیش رو نادیده بگیریم و فقط به خاظر یه لحظه اشتباهش جون اونو بگیریم؟ و اصلا" چرا ما باید این حق رو برای خودمون قائل بشیم که جون آدم ها رو بگیریم؟ در مقابلش قائلین به حق قصاص میگن این حکم الهیه و زمینی نیست.

چند شب پیش توی یه مهمونی بودم که بحث افتاد سر همین مطلب.دقیقا" اکثریت می گفتن که حقشونه.اینا رو باید کشت.این رو من برای چندمین بار بود که می شنیدم. وقتی با خودم فکر کردم متوجه شدم اکثر مردم معتقدن که قاتلین عمد رو باید قصاص کرد و متجاوزین به عنف رو باید اعدام کرد و دست سارقین رو هم باید قطع کرد.حتما" شما هم شنیدین این جمله رو"" اگه چهار تا از اینا رو بگیرن اعدام کنن یا دستشون رو قطع کنن بقیه دیگه سراغ این کار نمیرن"" .شاید هنوز فرهنگ ما قابلیت پذیرش این امر رو نداشته باشه که حداکثر مجازات حبس ابد باشه و بعد از 10 سال هم بشه تقاضای عفو داد.اصلا" شاید این اصول اصول غربی باشه و با فرهنگ ماها سنخیتی نداشته باشه. یادمه چند سال پیش که یه مجرم با سابقه پدرم رو با ماشین زیر گرفته بود و فرار هم کرده بود خود من مخالف آزادیش از زندان بودم.منطقمم این بود: کسی که تو سن 23 سالگی تمام جرمها و خلافها رو کرد بود به جز قتل نباید آزاد باشه.چون قبلا" هم حبس کشیده و درست نشده.وقتی هم که پدرم بعد از یکسال تو ماه رمضون اونو از زندان آزاد کرد کلی بهش غر زدم.و یا حتی اولش که می گفتم که ولش کنین تا مام همین طوری با ماشین از روش رد بشیم و فرار کنیم.این از خود من.البت این مال روزای اول بود که عصبانی بودم از فرارش.گاوچران

فی الحال فکر کنم بهترین کاری که میشه کرد همین راضی کردن صاحبان خون باشه که رضایت بدن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

بخیل نوشت

روزهای آخر سال بود.از این شلوغی های آخر سال که هیچ فایده ای هم نداره داشتیم کم کم خلاص می شدیم.اعلام کردم روز 27 اسفند می خوایم نظافت کنیم.هر کی دوست داره بیاد.لیست رو که آوردن دیدم 6 نفر خانم هستن که می خوان بیان.منم قبول کردم.با اینکه بیشتر از سه نفر لازم نداشتم اما گفتم بزار هر کی دلش می خواد بیاد و دو قرون کاسب بشه.ساعت 3 بود که مستخدممون اومد تو اتاقم."" آقای مهندس میگم این خانم ... که فردا می خواد بیاد می دونی که بارداره و زیاد نمی تونه کار کنه. چرا گفتی بیاد؟"" برای چند ثانیه مغزم هنگ کرد.ازش پرسیدم که: چطور مگه؟ جای شما رو تنگ کرده؟ گفت"" نه.اما زیاد نمی تونه کار کنه"" با تشر بهش گفتم که من ایشون رو گفتم بیان برای یه کار دیگه.می خوام یه سری آمار موجودی بگیرم. کاری به کار شما ندارن.جواب داد"" نه من همین طوری گفتم.منظورم این بود که خوب نمی تونه کار کنه."" بعدش رفت بیرون از اتاق. یه نگاه به همکارم کردم و گفتم: این دیگه از اون حرفا بود. اومده میگه من بیام ولی یکی دیگه نیاد.حالا منم نگفتم که تو نیا. می بینی دنیا رو؟

یه ساعت دیگه دوباره اومده تو اتاقم."" آقای مهندس اینا گفتن فردا همه برن طبقه دوم کار کنن. من این پائین نمی رسم کار کنم تنهایی؟"" بازم خودم رو کنترل کردم و گفتم: مگه تمیز کردن یه آشپرخونه و سرویس بهداشتی چند نفر آدم می خواد؟ اگه کارشون زود تموم شد میگم بیان کمکت کنن.یه لبخندی زد و تشکر کرد و رفت بیرون.به همکارم گفتم: این خانم این ماه سهمیه ش رو نگرفته.حتما" باید یه چیزی بهش بگم که یکی دو روز بره تو لک.یعنی انقدر دیگه تو بخیلی؟ خوب این بیچاره ها کلا" فردا می خواد 17-18 تومن کار کنن.حق تو رو که نخوردن.

امروز ساعت 11 صبح:

""آقای مهندس بیا تلفن کارت داره"".رفتم متوجه شدم رئیسمون میگه: خانم ... رو اخراج کن.یکی دیگه رو جاش استخدام کن. گفتم: این بنده خدا که مستخدم و کاراش رو خوب انجام میده.گفت: نه.خانم ... گفته.به من ربطی نداره.خودت باهاش حرف بزن. متوجه شدم که کارم به همسر رئیس محترم گیر کرده.و این یعنی مرگ.بی منطق. دروغگو. وقتی باهاش حرف زدم این جواب رو داد:

دوست ندارم دیگه کار کنه.نمی خوام ببینمش. همین.

عصری به دوستم می گفتم: می بینی دنیا رو.یه روز این داشت زیرآب کس دیگه ای رو میزد. بی دلیل.امروز زیرآب خودش خورد بی دلیل. چه وقت میشه که زیرآب این خانم رئیس بخوره.عجب روزگاریه هااااااااااااااا.

 

میگن وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی نداره.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

تولدنوشت ششم

سلام

این اولین تولدنوشت متاهلیه.بسیار هم خوش مزه س.امسال دیگه واقعا" واقعا" مستقل شدم و اگه خدا بخواد تا یه ماه دیگه خونه رو هم عوض می کنیم.

خیلی سرم شلوغه.بنابراین زود برم که به کارام برسم.

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: ممنون که همه تون هستین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()